تبليغاتX
بانوی مهر افاضات می فرمایند - دو چار زمان
بانوی مهر افاضات می فرمایند

مثل یک گاو سرم را انداخته بودم پایین وروی خط زمینه داشتم جواب 24 ساعت پایانی را می دادم که مثل هر روز توماس رفت. رفت وآمد. نوشته بودم:

"بچه که بودیم تنها  سرگرمی سرمای وحشتناک  آبادی مان کتاب هایی بود که بابا از مدرسه می آورد.پنجشنبه ها با آن کتاب ها روز خوبی بود.قهرمان یکی شان مرد فرصت طلبی بود که زبان حیوانات را یاد گرفته بود؛وحالا بلای جانش شده بود؛فردا قرار بود بمیرد. خرتر که شدم این مرد از دفتر سوم مثنوی سر در آورد."

مزخرفات فضل فروشانه ی بزرگ مابانه.مثلا به لحن شارح مثنوی شریف!

بدترین چیز ممکن ، لعنت به اون نکبتی که قرار است شمارش معکوسم را شروع کند.

پست وعنوانی ندارم که به فکر حلالیت از زیر دستان باشم.خیر مدرسه ساز هم نیستم حتا.گمانم مرگ مغزی هم نشوم که اعضایم اشک پیوندی ها را سرازیر کند. هیچ پشت وپشتواره ای هم ندارم که شب جمعه برایم خرما خیرات کنند.

در راه اعتلای علم هم کاری نکرده ام که صلواتی نثارم شود. مسیحی هم نیستم که پیش پدر زیر آن پنجره های رویایی اعتراف قتل های خیالی ام را بکنم تا به آرامش برسم.

ای دل غافل تازه قراره ناکام هم بشم!.شاید هم از آن روزهایی بود که  جرات کردم به مایاکوفسکی زنگی زدم وکنار ساحل با نمکمان ترانه های عاشقانه خواندیم، شاید هم به رویای مادام بواری درونم رسیدم!

به هر حال خوبیش این است که در آغوش پر مهر ژژی مرحوم نمی شوم.

حالا که به اینجا رسیدم و متن را خواندم عواطفم رقیق شد؛ همه ی پودرها وکرم ها وماتیک هایم را می فروشم به اضافه ی کتاب های قطور تزیینی، می روم بایکونور، مخفیانه سوار ماشین های فضاییش می شوم؛ به آرزوی پرواز در جو می رسم .شاید هم هیچ شهابی بهم نخورد وتوسط فضایی ها نجات یافتم(ای جان!حداقل روح ژول ورن را شاد می کنم!)

 

با تشکر از: آبستن    لارسپیوا     ژیلت

 

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |
>