تبليغاتX
بانوی مهر افاضات می فرمایند - خیال آب
بانوی مهر افاضات می فرمایند

آدم وقتی رو زانوهای ژژی دراز می کشه احساس قدرت می کنه ودوست داره مثلا درباره ی وضعیت پناهندگان جهان یه سخنرانی غرا بکنه.اردک وار راه می رفت .رو زانوهای ژژی دراز کشیده بودم! داشتم پریدنش رو از رو چاله نگاه می کردم. کمردرد هم داشت اما صاف راه می رفت.ازش خوشم نیومد. کی بود می گفت آدما در نگاه اول متوجه میشن که از هم خوششون میاد یا نه؛معمولا هم اشتباه نمی کنن ،همون.عروس ودوتا نوه ش هم با هن وهن پریدن اومدن این ور. توی دلم گفتم: معلومه از این مادرشوهرای پررو و فضوله که میخاد به پسرش ثابت کنه از عروسش سرحال تره. چون سرم رو زانوهای ژژی بود،صدام کمی بلند شد! حتا بابا بوا هم برگشت ویه نیم نگاهی به پیرزنه انداخت. اما چیزی نگفت.وسایل ماشینو خالی کردن، پیرزنه نقش مهمی داشت. بطری آب رو برداشت رفت فوری برا رفع تشنگی پسرش آب آورد.عروس وبچه ها نشستن رو چمنا وهندونه خوردن.به پیرزنه که دادن فوری برد براپسرش. همچنان نقش یک مورچه ی کارگر مهربون رو بازی می کرد ؛رفت دستمالی رو شست وآورد تا عروس لباس گلیش رو پاک بکنه.با بچه ها توپ بازی کرد...

در تمام این مدت من رو زانوهای ژژی دراز کشیده بودم ومثل یه عنکبوت فضول حرکات پیرزن رو زیر نظر داشتم. اگه خدایی هست - گمونم هست - اون بالا! نشسته بود وتو دل خودش می گفت:معلومه از این دخترای بی مصرف وایرادگیره که از سرک کشیدن تو زندگی یک پیرزن زحمتکش و مسئول وخانواده ی دوست داشتنیش لذت می بره.

 پ ن : گمونم تو این هوای گرم وطاقت فرسا خدا هم میشینه مثلا فیلم خصوصی خانواده ی پیت رو می بینه. من جای اون بودم بیشتر دلم میخاست یه آب پاش بگیرم دستم چند قطره آب بریزم رو زمین.


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |
>