تبليغاتX
بانوی مهر افاضات می فرمایند - 1/3از سه گانه
بانوی مهر افاضات می فرمایند

چند وقت پیش، به عبارت دقیق تر در همین زمستانی که گذشت حال بسیار بدی داشتم،یک نوع افسردگی حاد. از آن حالاتی که معمولا آدم دوست دارد برود بالای یک صخره وخودش را پرت کند پایین وداغان شود و حتی در عدم هم وجودی نداشته باشد واینها. از آن حالاتی که همان که گفتم خودش را نتواند تحمل کند.یعنی اصولا مسئله این است که خودش را نمی تواند تحمل کند.

در این حالت یک دوستی که به نظر می رسد زیاد هم دوست نیست زنگ می زند وحال آدم را می پرسد.  و یک آدم بی ملاحظه ای مثل جاگوار ،بدون توجه به این نکته که صمیمانه ترین حرفی که تاحالا با این دوست داشته آخرین تحولات گینه ی بیسائو در زمینه ی آبخیزداری بوده ،برمی گردد و می گوید: هیچ چی . می خواستی چیکار کنم دارم در حالت ترشیدگی روزگار طی می کنم.

واز قضا رفیق ما که در این مدت همه چیز بر وفق مرادش بوده وبه موفقیت های نسبی رسیده ،از خنده روده بر می شود.وبعد می گوید که حالم خیلی بد شد .از صدات غم می باره.می تونم درک کنم که تنهایی آدم رو از پا در میاره و از این خزعبلات.

هدف از تعریف خاطره ی بالا ذکر مسئله ی ترشیدگی بود.البته واضح ومبرهن است که من هیچ گاه ترشیدگی به معنای متداولش را را احساس نکرده ام و تا پایان عمر هم نخواهم کرد! اما ترشیدگی را به خوبی درک می کنم.برای من ترشیدگی یعنی عرضه ی هیچ کاری را نداشتن،بی مصرف بودن ،در هفت آسمان یک ستاره هم نداشتن و از این قسم صفات.

                                                                                                     مچکرم : بوسهل

نوشتن ضد خاطرات در این هوای مه گرفته شبیه گل بازی زیررگبار بارونه.حس می کنی تا کمر رفتی توی گل ،اما فکر کردن به یه وان گرم ودراز کشیدن با لباس های گلی حس خوبی داره. حتا لو دادن تکنیک هم با وجود موذیانه بودن عمل وبی رحمی نویسنده ش شبیه زمین خوردن تو همون رگبار بارونه ،یه زخم بد توی آرنج پا،

هرچند که به قول مرحوم مغفور روان شاد هایده، حاضرم تا صبح این جا  ور ور ور..

اما خواننده ی مخفی ثابت کرده حاضر نیست تا صبح اینجا زل زل زل..

                                                            مچکرم : مهربانو


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |
>