این روزها من چقدر می خندم. وقتی بچه ها اعتصاب غذا کردن ومن از شکم درد دارم به خودم می پیچم و گیاهخواری از بی پولی تبدیل شده به آشغال گوشت خوری می خندم. وقتی کثافت داره از سر تا پام می ریزه. نرسیده به خوابگاه می دوم حموم و وقتی بیرون میام از دیدن اون ایکبیری تو آینه که هنوز کثافت داره از سر تا پاش میریزه و نمی دونم چرا کثافت داره از سر تا پاش می ریزه ؛ شوکه م باز می خندم. وقتی هم اتاقیم با اون قیافه ی مظلوم میگه چه بوی جورابی میاد منم ماسکمو میدم بو کنه باز دارم می خندم. وقتی هم اتاقی دیگه م با اون لهجه ی شیرازیش به طرز فجیعی اسممو مخفف می کنه ومن به جای کندن موهاش غش کردم دارم می خندم. وقتی دنبال کار وارد اون شرکت بالا شهری شدم که آب دارچیش با موی های لایت وناخن چند متری داره قهوه سرو می کنه و منم مثل اسکلا منتظرم بعد 24 ساعت بهم زنگ بزنه دارم می خندم.وقتی تحقیقام تلنبار شدن رو هم و دراویش کلاس یکشنبه رو تعطیل نکردن و با منت میگن فقط به خاطر شما از ولایت بر می گردیم باز دارم می خندم. وقتی هر کی به من می رسه میگه عجیبه چرا من فکر می کنم شما زاگرسی هستین و من دائم توضیح میدم که نه عزیزم من از بچه های قطبم اونم قطب جنوب دارم می خندم. وقتی به استاده میگن میشه اوقات اضافه ی کلاس درباره ی شعر مشروطه حرف بزنیم واون شروع می کنه به کوبیدن شعر معاصر ومنم دلم میخاد پاشم موهای خودمو بکنم چون اون اصلا مو نداره باز می خندم. وقتی هر روز تئاتر شهر ولویی و بهترین تئاترا بعد نه شبه وخوابگاه نه شب بسته س وهمچنان جلوش ولویی باز دارم می خندم. وقتی سه نصف شب از ترس پشه ها خوابت نبرده ومثل ارواح سرگردان توی خوابگاه واس خودت می چرخی و وب می گردی و.. من هنوز دارم می خندم. وقتی فکر می کنی مرکز جهانی و این تفکر سخیفو از قنداقی تاحالا حفظ کردی باز دارم می خندم. اصولا همه چی اونقده خنده داره که من هنوز دارم می خندم .به جرز دیوارم می خندم. به جرجر تخت ها می خندم. به مراسمی که برامون نگرفتن می خندم. به پسر شریعتی که چقدر مزخرف حرف زد و من خوابم برد می خندم . به دانشکده ای که عاشقش شدم می خندم. به رشته ای که ازش متنفرتر شدم می خندم. به استقلالی که ازش خوشم میاد هم می خندم. به اندکی خیلی چیزهای دیگر هم می خندم .
وخوشحالم که هنوز دارم می خندم. یعنی هنوز می تونم دارم می خندم.
لينك ثابت
|
جاگوار ودوستان |
موضوع |
تاريخ
|
Digg
|