تبليغاتX
بانوی مهر افاضات می فرمایند
بانوی مهر افاضات می فرمایند

هوا گرم وگرفته با ملایم بادی که توش پیچیده .همه رفتن بیرون.یکی هنوز خونه س؛ صداش میاد ، برا خودش میگه ومی خنده. من تو این گرما نشستم که مشقامو تموم کنم.گوشام سنگین شده، میگن نمک زیاد می خورم.لوزه هام بالا اومده. بستنی؟ اوه نه! همه شون شیر الاغن! بازم اسم یه حیوون بین نوشته ها سرک کشید. حیف که بچه که بودم هیچ وقت آرزوی یه باغ وحش اختصاصی رو نداشتم ؛ حالا واس خودم فیلبانی شده بودم! یه عقرب روی یه پام ،یه شامپانزه روی کولم، لونه ی قناری وسط کله م، جیرجیر جیرجیرک توی کفشام.هیی! چه رویای قشنگی! چه زندگی پرشوری! حالا مثلا که چی فقط کتاب ودفتر وخودکار .چه کسالت آور چه بی هیجان. حالا فقط میخام برم وب بخونم .نگین نیستم.فقط توی زندگی نیستم. جدی مدتیه صرفا دختر خانواده م .خوب یا هر چی بدون عصیان وجیغ وداد. فقط دختر خانواده.


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

گیاه خوار شدم به یک دلیل نسبتاموجه.

گفتن:خوردن هر جانورآدم رو به شمایل همون در میاره

حالا فقط علف می خورم.
لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

گلاب به روتون ما رومون نمیشه که اصلا وابدا آپمون نمیاد وشما ما رو شرمنده می کنید!

ما یک پست 3/2 نوشتیم که مانیفیست زندگی مان بود.

 بعد متوجه شدیم که اگه آپ کنیم یا ملت میان زورکی از خودشون کامنت درمی کنند یا همدردی

می نمایند .

پس چاره در آن دیدیم که اصلا آپ نکنیم. بعد از همان روز ممسیس عزیز،این فرشته ی مهربون،

با ما قهر کردوگفت:

 اگه قراره این همه سانسور بکنی برو ارشاد خودتو معرفی کن، به قیافه تم میاد!

از همان روز تمام زندگی را تعطیل کرده ایم زده ایم به کوه وکمر .

بلکم این یار سنگین دل سیمین ... از این همه ظلم در حق ما درگذرد!

من کلا عقیده دارم که..

ککخخخ!

 من؟!!

نه با اون همه غلظت ، یواش: من

من معتقدم  هی هی هی! تف به زندگیی که  اگه اول نیستی ،آخرهم نمیشی &

 

پ ن : من کلا عاشق پستای خاله زنکی شدم شما رو نمی دونم!!!

 

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

به نظرم برای رفع سوتفاهم چطور است اول شخص را سوم شخص بنماییم شاید جواب بدهد.

بسم الله

یک جاگواری بود که بعد از نوشتن پست پایین به کله اش زد که مسیر کذایی را دوباره با اتوبوس برود. دوباره تا ته خط رفت.ودوباره به مغازه های کذایی رسید. این بار جمعیت کمتری پشت مغازه ها جمع شده بودند. بیشتر مردم در خیابان ها پرسه می زدند.در طول همدیگر وگاهی در توی همدیگر.باز هم به جایی رسید که تابلوی رفیق ناباب دیده می شد،برخلاف دفعه ی قبل اصلا به تابلو نگاه هم نکرد .سرش را مثل یک جاگوار بی ادب انداخت پایین واز جلوی دفتر رفیق ناباب گذشت. فکر هم نکرد که ممکن است الان یکی از آن بالا برایش دست تکان بدهد.رسید به ته مرکز .دوتا کتاب گرفت.دوتا هم بلیط خرید. سوار اتوبوس شد برگشت آبادی شان.خیلی هم خوشحال بود که یک حرکت را دوبار تکرار کرده است. به کله اش زده است در این چند روز باقیمانده این حرکت را دوباره تکرار نماید.

اما چیزی که خیلی جالب است  این است که او یک جوراب سرمه ای که بی شباهت به جوراب پدربزرگش نیست، یک کفش مشکی که فقط مادربزرگش می تواند دوست داشته باشد،یک پالتوی تخم مرغی با زمینه ی بنفش مایل به صورتی که اتفاقا خیلی قشنگ است ویک شلوار مشکی زهواردررفته که به درد شالیکاری می خورد پوشیده بود با مقدار معتنابهی لباس های دیگر که روی هم رفته شباهتی به لباس های شق ورق عابران پیاده که همچون رومئو وژولیت دست درگردن هم در پیاده روها پرسه می زدند نداشت.

اگر روزی جاگواری با یک جوراب سرمه ای وکفش وشلوار مشکی در خیابان دیدید که دماغش قرمز شده است و وسط خیابان هی "ففففففففففیییییییینننننننن" می کند بعد یکهو یک دستمال زرد بیرون می آورد وبدون توجه به عابران محتویات دماغش را داخل آن خالی می نماید،در کیفش آینه هم ندارد که گاهی به دماغش نگاهی بیندازد،به متلک هایی هم که بچه های دبیرستانی به تیپ قشنگش می فرستند بی تفاوت است. بدانید وآگاه باشد که آن جاگوار قصه ی ما نیست.

جاگوار قصه ی ما برای رد گم کنی فردا می خواهد یک تیپ اسپورت بزند ودوباره مسیر قبلی را برود.هیچ کسی هم در هیچ ولایتی که نزدیک آبادی آنها باشد اورا نخواهد شناخت.

مچکرم که نوشتم: مهربانو


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

می دونی  داشتم به چی فکر می کردم؟

  خیلی جالبه منم فکر می کنم!

داشتم به این فکر می کردم که قبلا من کمی فکر داشتم.اما این روزا  انگار کفگیرم خورده به ته دیگ. مدتیه همه ی فکر ها وکتاب ها برام بی اعتبار شده.جالبه که ساعات مطالعه م به نحو حیرت انگیزی رفته بالا.کلی فیلم به غیر از همون هندی ها که چند بار نوشتم! وکلی ترانه به غیر از همونا که قبلا حرفش رفت! در این مدت بلعیدم.

می گفت خطرناک شدی ،لازم نیست اینقدر سخت بگیری دنبال چی هستی؟خودت رو اذیت نکن.برو توی شهر بگرد وبین مردم باش.

یه روز ظهر به حرفاش فکر کردم وبه ذهنم زد بزنم به شهر.از آبادی مون که بیرون شهره رهسپار مرکز شهرشدم.

ژژی گفت: کجا می ری؟

گفتم: بیرون

گفت: یعنی کجا؟

بی هوا گفتم: میرم مغازه ها رو ببینم.

گفت: با کدوم دوستت قرار داری؟

گفتم: هیشکی. من که دوستی ندارم.

ککخخ!تازه حالا به صرافتش می افتم من قبلا ها کمی دوست داشتم!اما حالا چی؟اونام برام بی اعتبار شدن.بامزه س که رفقای فابریکم اغلب ازدواج کردن.نرسیده خونه ی شوهر هم با یه بچه میرن خونه ی پدری مادرزن سلام! خوشبختانه اغلبشونم پسرزا هستن.دیگه نسلشونم منقرض نمیشه!

  کجا بودیم؟آره داشتم از پرسه زدن توی شهر می گفتم.اتوبوس رسید مرکز.پیاده نشدم؛.رسیدیم به ته خط!

هیچ برفی روی زمین نبود.کفش راحتی رو از توی جاکفشی پیدا کردم وخاکی پوشیدم.اینجوری قشنگ تر بود. چند قدم برداشته بودم که متوجه شدم پای راستم داره اذیت می کنه. اکهی!این کفش از اولشم با من مشکل داشت! داشت پامو گاز می گرفت.به روی خودم نیاوردم که هم الان داره روی مچ پام کنده کاری میشه .با پوست کلفتی حرکتمو تند کردم.گاهی وقتا یه دردایی لازمه انگار. لق لق.این دوتا پا هم اندازه نیستنا.این یکی حتا توی کفش جابجام میشه.لکه ی سیاهی که بعدا ایجاد میشه وساییده شدنش هربار تحمل ناپذیره. جلوی مانتوفروشی یه عده داشتن سر مدلا بحث می کردن.نگاه همه جلب مغازه بود. فروشنده هم با رضایت جلوی در ایستاده بود .فکر کردم اگه الان برگردم وویترینشو نگاه کنم خیلی از این کار لذت می بره.از لج بازی فاصله مو بیشتر کردم ومثل کسایی که عجله دارن گذشتم. بعدی وبعدی رم همین طور. یه ردیف کاملو رد شدم بدون اینکه چیزی ببینم.یکی خلوت تر بود از دور یه نگاهی انداختم.تو دلم گفتم: یعنی کی میاد این جنسارو می خره آخه. بعد یهو مثل کسی که تودلش برا خودش جوک بگه وبه نظرش با مزه بیاد، پوزخندی زدم.می دونستم که بالاخره یکی از همینا رو می خرم . لنگ لنگان با یه اعتماد به نفس بالا داشتم گام بر می داشتم. اعتماد به نفسم همه رو کشته! هر چی جلوتر می رفتم ازدحام بیشتر می شد.همه توی همدیگه شونه به شونه ی هم حرکت می کردن.درباره ی هر چیزی حرف می زدن. امید به زندگی بینشون رفته بالا .می تونستم از قیافه های بشاششون بخونم.اینا چقدر عوض شدن ! من چرا هیشکیو نمی شناسم؟

از دور تابلوی رفیق ناباب رو دیدم.

ادامه ش بعدن! یه آنفولانزای شدید گرفتم وفعلا با هم داریم کشتی می گیریم شاید بعدا گفتم که هیچ اتفاق خاصی قرار نیست بیفته و همه منو خیلی دوست دارن و هوا خیلی خوبه و من پر از نوشتنم و استعدادی درک نشده هستم وبه زبان اول شخص نوشتنم داره سو تفاهم ایجاد می کنه و منم هی دارم خودمو سانسور می کنم و اینا.

 

مچکرم که نوشتم: مهربانو
لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

امروز صبح که از خواب بلند شدم فکر کردم باید یه چیزی بنویسم.مثلا طوری بنویسم که اگه فردا از خواب بلند نشدم،بشه به عنوان آخرین یادداشت های یک نویسنده ی گمنام ازش یاد کرد.پس فکر کردم که باید خیلی غم انگیز واحساساتی باشه که اشکتو موقع خوندنش سرازیر کنه.اما راستشو بخای هرچی سعی کردم چیز غمگینی به ذهنم نرسید. یه اخلاق گندی دارم وقتی اطرافم پر باشه از حوادث غم انگیز مثلا من بیشتر دلم میخاد که یه چیزای لوده گونه بنویسم. نه اینکه زندگی خیلی هندی داشته باشیما نه مثلا گفتم(یه سری توضیحات اینجا بود درباره ی یه فیلم هندی واینا از خیرش گذشتم.)

 بعدش فکر کردم که با لحن خیلی بی تفاوت بنویسم که خواننده که بعدها اینجا رو می خونه فکر کنه طرف چه آدم چشم ودل سیری بوده تا آخرین لحظه ی حیات هم دیدگاه بی اعتنای خودش رو حفظ کرده. اما خب باید یه سوژه ی بهتری پیدا می کردم.اما من مخم برای یه سوژه ی خیلی محشر وقابل اعتنا آمادگی نداشت. تنها چیزی که الانم توی ذهنم دارم تکرار می کنم اینه: شی شی شی شیطونک  شی شی شی

اینم به خاطر اینه که از دیروز صبح که خونه تکونی می کنیم هر چی آهنگ خز وقر دادنی بوده گذاشتیم.مثلا من همین طور که دارم پنجره رو تمیز می کنم میگم: عسلی چشم عسلی پوست تنش پوست پری  کپلی لپ تپلی شازده خانم یه گل پری باز  دوباره عسلی چشم عسلی ...پنجره تمیز می کنیم ممکنه همسایه روبرویی طبق رسم همیشگیش یه سر وگوشی هم آب داده باشه.دیدین زیادهم بی تفاوت نبود. درمورد همسایه ها یه حکم صادر کردم.

خب شایدم آخرین نوشته ی یه نویسنده ی گمنام باید خیلی شاد باشه.من تعریف می کنم قضاوتش با شما.یه خانمی چند روز پیش از زیارت مشهدش می گفت.این خانم سه تا بچه داشته بعد یه روز می کوبن می رن مشهد ظهر می رسن حرم.پسر زنه که یه بچه ی 7 -8 ساله بوده، از دیدن اون همه آدم ترسیده بوده،شروع می کنه به گریه که من توی این مسجد نمیررررم. نمیخااااام. بعد هی گریه می کرده. دختر کوچیکه شم از بغل مامانش سر می خورده میگفته من میخام با بابا بررررم.بابا کولییییی. باباهه که از شدت عصبانیت قرمز شده بوده وشعله های خشم از دماغش زده بوده بیرون دختره رو میذاره رو کولش.دختر بزرگه. هیچ چی حیوونی بچه های بزرگ همیشه آروم وحرف گوش کنن. حتم دارم ساکت گوشه ی چادر مامانشو گرفته ورفتن حرم. ولی من دلم به حال مامانه می سوزه. هر چی فکر می کنم نمی تونم تجسم کنم که برم مشهد بعد پسرم زر بزنه وبگه من توی این مسجد نمی رم.بعد شوهر بیچاره در حالی که یه بچه رو کولشه این یکی رم به زورو کشون کشون  ببره داخل.دیگه یادم میره اومده بودم چی بگم توی حرم.از اقدس وفرنگیس بگم یا از کبری وصفدر.

اصل ماجرا اینه که توی حرم هم این دوتا بچه کفر پدره رو در میارن.می تونم تجسم کنم محتویات دماغ دختره راه افتاده باشه و از سر وکله ی پدره سرازیر شده باشه. پدره میاد که بیرون به زنش میگه.من با این وضعیت نمی تونم دنبال مسافرخونه واینا بگردم.جمع کنین برگردیم ولایتمون.جای پدره بودم وبچه ها اذیتم کرده بودن شاید این کارو می کردم.اما جای مامانه بودم، نمیذاشتم اینجوری برن که. هیچ چی نه سوغاتی نه باغ وحش واباسط وبازار رضا وهیچ چی بر می گردن ترمینال وبا اولین اتوبوس میان آبادی. اینو که زنه تعریف کرد،اول همین جور بی اعتنا گوش کردم.بعد یهو خنده م گرفت. یکم بیشتر که رفتم تو بحرش گریه وخنده م اومدن توامان.

دلم به حالشون سوخت یه کم.جالب اینه الان زنه نوه واینا داره ولی دیگه از ترسشون نرفتن مشهد.

چه ربطی داشت مثلا این آخری؟

اکهی! من یه اخلاق گند دیگه ای دارم قبل این که بنویسم توالی وربط همه ی این موضوعات توی ذهنمه. اما وقتی می نویسم توصیف یه صحنه یا رفتاری باعث میشه بقیه ی مسایل تحت الشعاع قرار بگیره. در کل خواستم مثلا اعلام کنم که قالب عوض کردم و از هول حلیم افتادم توی دیگ واینا.

والا شما که غریبه نیستین دیروز همین جور به کله م زد چنتا قالبو  آزمایش کنم .همین جور آزمایشی ها! بعد  یه خوابالویی که اون وقت شب دنبال یه پروانه رسیده بود به وبلاگ ما، دید این صحنه رو بعد مام در مقابل یه عمل انجام شده این قالبو برگزیدیم.مثل یه جاگوارم توی گل موندیم که نویسنده های اون بغل صرفا فرمالیته ن و دستی دستی نویسنده هامو از دست دادم. الانم شما نمی تونین بدونین که من "مهربانوم" یا کی.

جدا مچکرم که اینا رو نوشتم.

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

"

نود" یک برنامه ی خاص تلویزیونی است که می تواند به اندازه ی یک سریال تلویزیونی

جذابیت داشته باشد.

درست نمی دانم موضوع برنامه چه بود.از یک تماشاگر آماتور توقع زیادی است که

 حین تماشای ژست های  آن مرد رئیس متوجه موضوع برنامه هم باشد.

وقتی مثل یک بچه ی شیطون خطاکار می خندید، نشاط عجیبی در درونم احساس می کردم.

مدتی بود که اینقدر فارغ بال نخندیده  بودم.                                                         

خواننده ی گرامی اگر فکر می کند ، قرار است درباره ی لزوم توجه به برنامه های

آتی مایلی کهن در تیم فوتبال بنویسم،باید بگویم که : من یک روزی همه چیز را افشا می کنم.

بیشترین تمرکزم در این لحظه خطر انقراض نهنگ سفید در