تبليغاتX
بانوی مهر افاضات می فرمایند
بانوی مهر افاضات می فرمایند

هاچه! من عطسه کردم .همیشه هم می کنم باز می کنم باز کردم سر وقت هم کردم موقعی که داشتم می رفتم دیدن اون فیلسوف شاعری که دهنش بوی پیاز میده. دیر رسیدم واون همه ی درهارو بسته بود وطاقباز نشسته بود.

_ می دونی من باشگاه بدن سازی میرم؟

_ جدی؟

_اوهوم

_شبیه اون زنیکه میخای بشی؟

_کدوم؟

_ همون که خوشگل راه میره ودستاشو تکون میده

_ چچچ! شبیه اونی که چشاش خیلی یه جوریه و نگاهش به دوردستا

 

_ چرا اون؟

 

_ من واون وجه مشترک زیاد داریم.

 

توم میخای بری؟

 

_ اوهوم

 

_ بدن سازی به چه دردت می خوره پس؟

 

_ به درد قدم زدن با یه شاعر فیلسوف دیگه ای که دهنش بوی پیاز نده.

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

من وخانم خرچنگ سال هاست که با هم روابط تعریف شده ای داریم. هر کاری از من بخواهد صد در صد انجامش نمی دهم .از هرچیزی تعریف کند برایم بی اهمیت می شود. دقیقن روز عاشورا هم موهایم را شانه می کنم ،هم آدامس می جوم. خانم خرچنگ یکی از اعمال حسنه ی روز عاشورا را آشفتگی موها ونجویدن آدامس می داند.

خانم خرچنگ یکی از افتخارات عظیم خانوادگی را موهای پرکلاغی می داند. چند تار موی سفید بین پرکلاغی های آناناسیم دیدم.بالاخره یکی را گیر آوردم وتق. دنبال دومی می گشتم که یکهو توی آینه چشمم به چشمان دختر مضطربی افتاد که داشت نشانه های پیری را از خودش دور می کرد.

 

یک

دو

سه

موقع آشفته کردن زلفکان توی آینه متوجه چند تار موی سفید شدم. مثل برق گرفته ها زل زدم واولین نمونه را تق از ریشه کندم .دنبال دومی می گشتم که خنده م گرفت.

هه! بیست وچندسالگی و اولین نشانه های پیری!

خانم خرچنگ همیشه یکی از افتخارات عظیم خانوادگی را موهای پرکلاغی می دانست.

 

خنده م گرفت.

خانم خرچنگ همیشه می گفت: یکی از افتخارات عظیم خانوادگی شما اینه که...

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

خب بدون هیچ توضیحی  میخام شروع کنم. دقیقا نمی تونم چطور بگم .

نه به نظرم نمی تونم واژه ی درستی نیست.بهتره بگم نمی دونم چطور بگم.

جدا یه چیزایی هست که نمیشه گفت.اما خطش توی نوشته خودشو بروز میده.

مثلا چه لزومی داره که وقتی من حالم خوب نیست بنویسم!

خب درباره ی چی باید نوشت، نوشتن درباره ی نوشتن؟ سیر قهقرایی فناناپذیر!

 یعنی واقعا باید حادثه ای باشه؟ وقتی هیچ حادثه ای نیست ومن دلم میخاد بنویسم

 به نظرتون باید چیکار کنم؟ یه چیزایی درونم داره می جوشه .

 چنتا فکر چنتا حادثه که مربوط به خودم نیست الان داره توی ذهنم وول می خوره.

اما راستشو بخاین برام جالب نیست درباره ی اونا حرف بزنم. مثلا اینکه

من جدیدا با آدمایی آشنا شدم که خیلی جالبن. هه! دیگه مثل یه بچه جاگوار سکوت

نمی کنم که اونا حرف بزنن .روز خوبی بود.با یه وکیل مدت زیادی پیاده روی کردیم.

من خیلی گرسنه بودم. داشتم تاکسی می گرفتم که اون سر وکله ش پیدا شد.

تو یه محله میشینیم. گفت بابا ول کن بیا تا یه جایی پیاده بریم. یه ربعی پیاده راه رفتیم.

خیلی وقت بود که اینقدر گرسنه نشده بودم. وخیلی وقت بود که با یه غریبه اینقدر

گرم نگرفته بودم. یه آدم معمولی بود داشت از برنامه هاش حرف می زد.

 ککخ! حتا برنامه های منم پرسید. من هنوزم فکر می کنم که یه آدم معمولی بود.

با یه هوش متوسط! من به درجه ی هوش یه حساسیتی پیدا کردم. جدیدا همه درباره ی

 اندازه ی هوش همدیگه حرف می زنن.با کدوم معیار .به نظرم خیلی خودخواهیه که

بشه درباره ی هوش یکی دیگه قضاوت کرد وحتا درجه تعیین کرد که

 مثلا فلانی هوشش خیلی بالاس. از قدیم گفتن معرف باید اجلی از معرف باشد.

 پس یعنی اینی که درجه ی هوش کسی رو بالا حدس می زنه خودش خیلی باهوش تره.

 به هرحال باهوش یا بی هوش همصحبت خوبی بود. به ژژی میگم من از قیافه م

معلومه که افسرده م؟ میگه نه! میگم آخه این وکیل بهم گفت ردی از افسردگی

توی حرفات هست. ژژی عزیزم خیلی خوبه .خوب .توضیح دادنی نیست

 که چقدر خوبه. ککخ! تعیین درجه ی خوبی! 8 تا خوبه!

تازه من با زغ زغ هم رابطه ی خوبی داشتم.ما یه شوخی بامزه ای با همدیگه داریم.

آخه اتاقش یه پنجره داره که به پاسیو باز میشه.من از اونجا نگاش می کنم

 و حواسشو موقع درس خوندن پرت می کنم.امروز هر چه قدر دنبال درز لای کرکره ها

گشتم پیدا نکردم. ناقلا خیلی حرفه ای استتـــ

،باورتون میشه چه حلال زده س؟! همین الان پیدا شد وداشت بازوهاشو به

من نشون میداد. چقدر کیف می کنه بهش میگم رونی کولمن ! ،

ار کرده بود.درحالی که با صدای بلند حرف می زدم درو باز کردم.

باز سر باز کردن در اتاق هم سر به سر همدیگه میذاریم تا ببینیم کی زهره ش می ترکه!

مثل یه اسب زل زده بود به در .گفتم داری طول موجمو تعقیب می کنی لاندا!

 بعد اون از درساش برام حرف زد.چقدر خوب اونا رو برام توضیح داد.

رفت جزوه ی جدید معلمشم آورد گفت: بخون خوشت میاد درباره ی اوتیسمه.

خب فکر کنم کافیه دلیلی نداره باز من نتیجه بگیرم که وقتی پنجره های قلبمو به روی 

افراد باز می کنم اونام منو می پذیرن.اوه جمله ی جادویی! اه خوشم نمیاد از این

چرندیات بنویسم.

زندگی زیباست. البته. خدا بده برکت.

اما من دوست نداشتم خاطره تعریف کنم.اومده بودم فقط حرف بزنم.

به نظرتون از قیافه م معلومه که برای دومین بار شروع کردم به خوندن جنس دوم؟!!

 

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |
      .............................................................................................................................

...................................................................................................................................

...................................................................................................................................

...................................................................................................................................

..................................................................................................................................

.................................... .

 

      ............................................................................................................................

.................................................................................................................................

.................................................................................................................................

............................................................................................................................... .

 

      ...........................................................................................................................

.................................................................................................................................

.............................. ت .


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

دست در دست هم داریم پیاده رو ،رو میریم بالا.یادم نیست ،

احتمالا اون داشت حرف می زد. وقتی حرف می زنه گوش میدم.

توی خلوت دوتاییمون همیشه صدای رگه دارشو دوست داشتم .

صداش کمی بمه.قبلنا صداهامون خیلی شبیه هم بود. الان  نه.

میشه صداهامونو از پشت تلفن تشخیص داد.

نمی دونم چرا توی جمع گاهی بهم معترضه که حرفاشو نمی شنوم.

 لابد فکر می کنه مثل خودش دارم زیر حرفای مهم خط می کشم.

شاید راس بگه ،گاهی صداهارو به شکل اصوات نامعلوم می شنوم.

وسط حرفاشون ذهنم میره یه جاهای دیگه.

تمرکز لازمو روی اصوات ندارم.بیشتر حواسم روی چهره وحرکاتشونه.

برعکس سابق که روی تن صداهاشون فرورفته بودم.

الان دیگه خودمم یه لهجه ی عجیبی پیدا کردم.


ادامه مطلب

لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

 

 

 خب اگه کسی غیر از  ویار های پسری آبستن دعوتم کرده بود، شاید نمی پذیرفتم.اما به

  آبستن   نمیشه "نه " گفت.

آبستن عزیز به احترامت از جا بلند می شم از گوشه های دامن پلیسه ام می گیرم، برات

 تعظیم ملایمی می کنم و با کسب اجازه از پیشکسوتان جمع پشت تریبون وا میسم.

حضار محترم!

من یعنی "من" این بنده که "من" باشم ، در اینجا ودر این مکان مقدس(!) میخام یه

اعترافی بکنم.

فقط لطفا بهم نخندین! صدای قهقهه هاتونو دارم میشنوم. به روم نخندین! هی! با توم خانم

پیرن هویجی بهم نخند، به شوهرتم بگو خنده شو نگه داره برا بعد ! خب!

من تا حالا عاشق نشده ام!

هه هه هه هه!

خب این دلیل نمیشه که نامه ی عاشقانه ننوشته باشم!

عنوان بازی چی بود؟!

اوهوم!

( "عاشقانه مثل چیز"

از کليه ي فارغان محترم دعوت مي کنيم که ديدگاه حکيمانه ي خود را راجع به عشق به هر صورتي که صلاح مي دانند ( اعم از نقاشي . مقاله . شعر . انشا . اس ام اس، پوستر و غيره ) در يک پست تشريح نمایند .)


ادامه مطلب

لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

من امروز مایل نیستم در باره ی احساس یک آدمی با خصوصیات طفیلی بودن بنویسم.

چون در حال حاضر از اینکه یک هفته به این ترتیب ادامه دادم ،داره حالم بهم می خوره.

شاید بعدا که بیشتر بهش فکر کردم چیز طنزی توش دیدم که بتونم بنویسم .

اما هم اکنون که 22ساعت از برگشتنم میگذره حس دیگه ای دارم؛حس غبن وحسرت.

ترجیح میدم به جاش سعی می کردم چیزایی درباره ی "دایه ی مهربان  تر از مادر"

که دائماهم بهش فکر می کنم ،کسب کنم یا حداقل درباره ی "چایی نخورده پسرخاله گی"

که اصولا خوب از عهده اش بر میام!( این مدت اینجوری بهم ثابت شده!)

زندگی انگلی بدی بود!از لحاظ لوازم آرایشی خوشبختانه مشکلی پیش نیومد.

اونقدر به وفور موجود بود که اگه دودرشون هم می کردم هیشکی متوجه نمی شد!

از سر تکبر لباس هم نگرفتم تمام هفته لباسای خودم بود. خیلی هم خسته کننده بود،

یک هفته با مانتوی چارخونه ی چین دار*(!)همه جا آفتابی می شدم!اما از

اینکه توی آماده کردن غذا یا رفتن دنبال مسایل تدارکاتی هیچ نقشی

 نداشتم ویا مثلا توی مغازه هاهیچ چونه ای بابت خرید دیگران نزدم،خب

کفرشون در اومد!چیزایی هم که من خریدم یا قیمتشون مقطوع بود

ویا اونقدر کم ارزش که احتیاج به چونه زدن نداشت!

من به این نتیجه می رسم که طفیلی بودن آدم رو کم ارزش می کنه.


ادامه مطلب

لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

با نهايت احترام خصوصي مي باشد!

 

من امروز دلم يكم(!)پرشده، داره مي تركه ،ميخام يكم(!)

 

  داد بزنم . همين.

 


ادامه مطلب

لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

"وجودم چنان لبريز از تنهايي است، كه جايي براي تنهايي هيچ

 

موجودي ندارد.  "قاد" ! هُلد مي ،أنا ظلوما جهولا"

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

روزي كه با رفيق ناباب وكارتر توي علف زارهاي سرزمين مه آلود دنبال قارچ

 

مي گشتيم ،يك آن از دل جنگل،چشام خيره شد به سقف هاي سفالي كه توي  

 

لايه هاي مه ،شبيه كاغذ هاي رنگي جشن تولد شده بودند.

 

خونه ي روياهاي من جايي بود كنار يه دماغه ، روي دماغه بشيني وپاهاتو

 

 ازش آويزون كني ودر حال تكون تكون دادن پاها، دريا رو از اون بالا نگاه كني.

 

عجيبه اينجا اصلا شبيه ماندرلي نبود،اينجا اصلا دريا نداشت.اما من دلم مي خواست

 

 خونه ي  روياهاي من اينجا بود.

 

به كارتر گفتم: هيچ وقت نمي دونستم پاييز اينقدر زيباست،توي اين مه ونم نم بارون

 

 زمين انگار دوباره متولد شده،اون پونه هاي وحشي رو ببين كه چقدر تر وتازه اند.

 

فقط وقتي رنگاي گرم برگا رو مي بينم متوجه ميشم كه الان بهار نيست.

 

كارتر گفت: هيچ عجيب نيست. چون از وقتي چشمتو باز كردي اين موقع سال توي

 

 يه چارديواري حبس بودي و غير گچ وپاك كن وصندلي هاي چوبي چيزي نديدي.

 

اوج زيبايي هاي طبيعت، توي اعتدال خريفيه.

 

 

تا اينجا پيش مقدمه بود،من بعد اگه ميخاي فيض ببري التماس دعا!

 


ادامه مطلب

لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

سر پل صراط يخه تو مي گيرم. هيچ گذشتي هم تو كار نيست. 

 

  تو آره با توام چادر چاقچولي زبون نفهمي*

 

كه هيچ وقت قرار نيست وبلاگ منو بخوني!

 

از وقتي اومدم به اين خونه، روم به ديفال از هرچي مستراحه زده شدم!

 

همه شون هم  تقصير توئه!

 

ديشب هم كه ديگه نورعلي نور بود.

 

 در دل شب ،در كورسي كه بين ما و سايه ها راه افتاده بود،

 

عينهو يك دونده ي چهار در صد مترمسير مستراح تا خونه رو طي

 

 طريق كرديم، بي خيال پله ها از همون وسط پرش ارتفاع رفتيم تا

 

زود به اندروني برسيم!

 

اما قضيه به اينجا ختم نشد! سايه ها كه از تعقيب ما دست بر نمي داشتند

 

، تا خود صبح به شكل گربه هاي صد در صد ايراني روي ديوارها

 

كشتي با چوخه راه انداخته بودند!

 

ترس كه ديشب در جانمان ريشه دوانده بود،

 

نصفه هاي شب به خواب نازمان هم سرايت كرد،

 

تا ما با جيغي زهردار تمام خانواررا از خواب سير كنيم.

 

خودم كه هيچ چي ،جواب نه نه ي بيچاره ي ما رو كي ميخاد بده؟!!!

 

 دختر گنده اش  ترسو از آب دراومده! اينم به هنرهاي ديگه اش اضافه شد!

 

بيچاره سر سحري آنچنان لوس كنانه نگاهم مي كرد،

 

 انگار از سفرآخرت برگشتم!

 

اولشم به بابا گفتيم حالا كه هيچ چي ،سر سياه زمستوني كي ميره اين همه راه!

 

حمام گنجعلي خان رو كمي كوچيك مي كنيم،

 

عوضش يه مستراح نقلي بغلش در مياد.

 

 گفت نه! نماي خونه بهم مي خوره!

 

گفتيم جهنم وضرر يه دستشويي غرب زده ميزاريم برا همچين اوقاتي!

 

مامان گفت:پيف پيف پيف!

 

حالا بيايين بكشين. دختر به اين گندگي!

 

ملت فكر مي كنند از اولش عيبي چيزي داشتم.

 

من كه مي دونم رو دستتون موندم ديگه!اين خط ،اينم نشون!**

 

 ما هم كه بچه مسلمون! از صبح علي الطلوع هر چي تو

 

رساله ي مرجع تقليدمون بالا پايين مي كنيم،

 

چيزي درباره ي محل استقرار مستراح پيدا نمي كنيم!

 

 ديگه موندم شباي ديگه قراره چه تيارتي برا همسايه هاي روبرويي_

 

 كه حس ششمم ميگه گهگداري بدشون نمياد از پنجره سركي

 

به خونه ي اين تازه واردا بكشن_ بازي كنم!

 

 

 

 

*اون خانم محترمي كه اول اين زرنگاشت (!)تهديد جاگوارانه اش كرديم ،

 

   صاحب قبلي اين خونه بوده كه گويا قرآن خواني بوده كه دستشويي خونه رو

 

 بعدا گفته خراب كنند وفقط به همون تو حياطيه قناعت ورزند.

 

 

 

** اينم يه تهديد جاگوارانه ي ديگه بود برا مامان و بابايي كه قرار نيست

 

 چششون به وبلاگ محترم ما بيفته!

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

 

" از خود را به رخ كشيدن بدم مي آمد. از افرادي هم كه اين اخلاق را داشتند،

 

 بيزار بودم. كاملا فراموش كرده ام كه  آخرين بار، كي براي درس

 

 جواب دادن دست بلند كرده ام.

 

در ده سال گذشته اش كه حتي با قاطعيت مي توانم بگويم اين كار را نكرده ام.

 

چوب اين خصلت را هم بارها خورده ام.

 

وبراي جبران سعي مي كردم از زاويه اي كه قبلا به موضوع نگاه نكرده اند

 

بهش نگاه كنم.تا در موقع مقتضي به كارم بيايد.

 

حالا فكر مي كنم تمام زندگيم وقف اين شده كه از تقليد اجتناب كنم.

 

آن هم تنها به يك دليل ساده؛كسي فكر نكند دارم خودم را به رخ مي كشم.

 

چون عذاب وجدان بعدش  برايم خفه كننده بوده است .

 

اما ديشب يك تخطي كوچك كردم!

 

قبلا در پستي از وابستگيم به ديگران ناليده بودم.

 

ديشب كمي تا قسمتي جبران شد.

 

آنچنان اين شهامت برايم شيرين است كه نمي توانم لذتش را با عذاب

 

وجدان به رخ كشيده شدن هم خراب كنم.

 

عروسي پسر يكي از همسايه هاي سابق دعوت بوديم.

 

چقدر با خودم كلنجار رفتم كه بروم يا كه نه. بالاخره رفتنم چربيد.

 

در مهماني غريبه بوديم. غير از مادر داماد همه ي چهره ها برايم تازگي

 

 داشتند.از بي برنامه گي شان هم كمي كلافه بودم. به مامان مي گفتم كاش

 

 يك ساعت ديرتر مي اومديم. فضا كاملا نچسب بود.

 

بالاخره مهماني رونق گرفت. حالا نوبت آن بود كه "خوشگلا پاشن برقصن" !

 

هيچ رقمه قصدي براي رقص نداشتم.اما مثل اينكه مادر داماد اين طور

 

فكر نمي كرد! بهم گفت بايد بلند شي.خنده ام گرفت. بهش گفتم بعد از شام!

 

گفت اون مال سري دومه دختر!

 

چه آهنگي دوست داري؟ گفتم "اندي " يا " منصور"!(ارواح اجداد رقاصم!)

 

رفت كه پيدا كنه. بيچاره فكر كنم گير نياورده بود. خواستم بگم بابا اون

 

 فقط يه نخود سياه بوده زياد خودتو علافش نكن. اما او ول كن معامله نبود!

 

يه آهنگ روتين بود كه همه مي رقصيدند. به آبجي كوچيكه گفتم پاشو ملت

 

مشغولن بين جمع چند حركت موزون انجام بديم تموم شه ،بيچاره پيرش در اومد!

 

گفت باشه برام فرقي نمي كنه چه آهنگي باشه. يه ندا بده بلند شم.

 

براي اولين بار در تمام زندگي پربارم!بشريت رو از يك معضل نجات دادم!

 

: اون موقعي كه خودم خواستم بلند شدم. وهمه ي عواقبشم  هم پاي خودم بود!

 

اعتماد به نفس يافته بودم اين هوا! تو بگو خود جميله بود كنيزك مال يه دقيقه اشه!

 

با كرنشي مختصر نزول اجلال فرموديم!

 

ومادر داماد جمعي رو از نگراني نرقصيدن ما در آورد!

 

ديگه سري توي سرا پيدا كرده بوديم. نه بابا همه از پير مجلس رخصت

 

 مي طلبيدند! ملت هم كه ماشالا همشون يه پا رقاص. هر كي با خودش يه

 

 سي دي آورده بود تا سازشون نا كوك نباشه خداي ناكرده.

 

تازه قيافه ها برام جا افتاده بودند.كه خاله ي داماد از آرايشگاه تشريف آوردند!

 

جاگوار سوسك  شه اگه تا حالا ديده باشمش! يه راست اومد سراغم كه پاشو يه

 

 چرخي توي  مجلس بزن ! گفتم و اللهه تازه رقصيدم! گفت من كه نديدم!

 

از اين كه دوباره ازم بخاد و بين اون جمع با نرفتنم ضايعش كنم بلند شدم و

 

با خودش چرخيدم.ديگه داشت باورم مي شد كه با رقاص محله اشتباه گرفتنم!

 

سري هاي چندم رقص بود.

 

ديگه دور دور رقص عربي و كردي وتركي بود. تمام لوازمشم آورده بودند.

 

فقط همونمون مونده بود كه در اين سري هم براي غافلگيري جمع از اين روسري

 

زلم زيمبوها ببندم دور كمر واسشون عربي بيام!

 

كسي كه تا حالا با اراده ي خودش بين جمع هنرنمايي نكرده حال من رو خوب

 

مي فهمه. فقط خواستم بگم هر وقت يك رفتار نا هنجار در انسان عذاب آور باشد،

 

وانسان در پي رهايي از آن معضل،  شايد با همت امكان بهبود باشد.

 

 

  كافيه آدم جرئت كنه.

 

 

 

 

كشف جاگوارانه :  اگه درنوجواني به اين مهموني اومده بودم، يحتمل شغل  مورد

 

 

  علاقه ام  بازيگري تئاتر بود. چه ديوونگيا كه نميشه روي سن انجام داد!

 

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

دوست داشتم وقتي آهنگ