تبليغاتX
بانوی مهر افاضات می فرمایند
بانوی مهر افاضات می فرمایند

مهم نیست که مهم است یا نه .اما من دلم می خواد که با هم حرف بزنیم.حتا شده  درباره ی آب وهوا،فینال یورو2008،یا حتا سبیلای چخماقی پدرت .مهم اینه که بدونم دارم با تو حرف می زنم .نه این که فکر کنی خیلی برام مهمی .نیستی .مثل همه ی موجودات دیگه ای.فقط چون دست نیافتنی تری وسوسه م می کنی .هرچند که می دونم ازت متنفرم. شاید تو هم از من متنفری .هیچ ایرادی نداره من با آدمای زیادی مراوده داشتم که ازشون چندشم می شد. میشه تحمل کرد.چند دقیقه ای باهات حرف می زنم تا بدونم که تو هم هیچی نیستی . فقط کمی مغرورتر ومأخوذ به حیا تری.اینام یعنی کشک.

حالا که این نامه رو نوشتن دقیقا می دونم که تو هم هیچی نیستی ؛ پوپولیستی بی عرضه ی مامانی.


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

همه ی دنیا را نجاست فرا گرفته است. به هیچ کدام از وسایل اطرافم اعتمادی نیست. حتا همین کیبوردی که رویش تایپ می کنم سرتاپا نجاست است. از مستراح گرفته تا مسجد محل ،همه نجس هستند.یک تار موی دراز در استکان چای مسجد دیدم. حتا دست های تمیز خانم انسان دوست هم پر از نجاست است. بوی نجاستشان دارد خفه ام می کند ؛به جان عمه ی دایی خاله ی زنم.

کی بود می گفت: کار پاکان را قیاس از خود مگیر؟ همون .
لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

@ سرم را خم کرده ام پایین وهمه ی کودکی هایم از من سرازیر می شود پایین .آخر من سرم را پایین گرفته ام . کسی جلوی مرا بگیرد اگر همه ی کودکی هایم سرریز شود من دیگر هیچ خاطره ی کودکانه ای نخواهم داشت . کسی جلوی مرا بگیرد. ما بچه که بودیم خیلی خر بودیم. بلانسبت شما ما خیلی خر بودیم.

خر

خر

خر

رررررر

ااااااااااااااا

خرابتم کودکی های به تاراج رفته.

من کودکی هایم را می خواهم نمی خواهم .نمی خواهم. ما بچه که بودیم خیلی خر بودیم. زیر شرشر بارون یک بچه ی هشت ساله با من بازی کرد.چرا او اینقدر عاقل بود. او خیلی عاقل بود. من فهمیدم ما بچه که بودیم خیلی خر بودیم.

ژژی می گفت همیشه مودب باشید مبادا کلمات بی ادبانه از دهانتان خارج شود. همین طور استرلیزه قد کشیدیم تا اینکه در مهد علم وادب اولین بار فحش های قشنگ ورکیک یادگرفتیم.

و

ا

ی

ژ

ژ

ی

!

 بچه های مدرسه چقدر بی تربیتن به هم دیگه میگن خر!

خر اصلا هم واژه ی بی تربیتی نیست.بعدها که بزرگترشدیم فهمیدیم خر یعنی بزرگ. ما بچه که بودیم خیلی خر بودیم!

 

@منظورم از بچه که بودیم یک ماه وپانزده روز قبل است که یک ماه وپانزده روز بچه تر بودیم وخرتر


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

آدم وقتی رو زانوهای ژژی دراز می کشه احساس قدرت می کنه ودوست داره مثلا درباره ی وضعیت پناهندگان جهان یه سخنرانی غرا بکنه.اردک وار راه می رفت .رو زانوهای ژژی دراز کشیده بودم! داشتم پریدنش رو از رو چاله نگاه می کردم. کمردرد هم داشت اما صاف راه می رفت.ازش خوشم نیومد. کی بود می گفت آدما در نگاه اول متوجه میشن که از هم خوششون میاد یا نه؛معمولا هم اشتباه نمی کنن ،همون.عروس ودوتا نوه ش هم با هن وهن پریدن اومدن این ور. توی دلم گفتم: معلومه از این مادرشوهرای پررو و فضوله که میخاد به پسرش ثابت کنه از عروسش سرحال تره. چون سرم رو زانوهای ژژی بود،صدام کمی بلند شد! حتا بابا بوا هم برگشت ویه نیم نگاهی به پیرزنه انداخت. اما چیزی نگفت.وسایل ماشینو خالی کردن، پیرزنه نقش مهمی داشت. بطری آب رو برداشت رفت فوری برا رفع تشنگی پسرش آب آورد.عروس وبچه ها نشستن رو چمنا وهندونه خوردن.به پیرزنه که دادن فوری برد براپسرش. همچنان نقش یک مورچه ی کارگر مهربون رو بازی می کرد ؛رفت دستمالی رو شست وآورد تا عروس لباس گلیش رو پاک بکنه.با بچه ها توپ بازی کرد...

در تمام این مدت من رو زانوهای ژژی دراز کشیده بودم ومثل یه عنکبوت فضول حرکات پیرزن رو زیر نظر داشتم. اگه خدایی هست - گمونم هست - اون بالا! نشسته بود وتو دل خودش می گفت:معلومه از این دخترای بی مصرف وایرادگیره که از سرک کشیدن تو زندگی یک پیرزن زحمتکش و مسئول وخانواده ی دوست داشتنیش لذت می بره.

 پ ن : گمونم تو این هوای گرم وطاقت فرسا خدا هم میشینه مثلا فیلم خصوصی خانواده ی پیت رو می بینه. من جای اون بودم بیشتر دلم میخاست یه آب پاش بگیرم دستم چند قطره آب بریزم رو زمین.


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

چند وقت پیش، به عبارت دقیق تر در همین زمستانی که گذشت حال بسیار بدی داشتم،یک نوع افسردگی حاد. از آن حالاتی که معمولا آدم دوست دارد برود بالای یک صخره وخودش را پرت کند پایین وداغان شود و حتی در عدم هم وجودی نداشته باشد واینها. از آن حالاتی که همان که گفتم خودش را نتواند تحمل کند.یعنی اصولا مسئله این است که خودش را نمی تواند تحمل کند.

در این حالت یک دوستی که به نظر می رسد زیاد هم دوست نیست زنگ می زند وحال آدم را می پرسد.  و یک آدم بی ملاحظه ای مثل جاگوار ،بدون توجه به این نکته که صمیمانه ترین حرفی که تاحالا با این دوست داشته آخرین تحولات گینه ی بیسائو در زمینه ی آبخیزداری بوده ،برمی گردد و می گوید: هیچ چی . می خواستی چیکار کنم دارم در حالت ترشیدگی روزگار طی می کنم.

واز قضا رفیق ما که در این مدت همه چیز بر وفق مرادش بوده وبه موفقیت های نسبی رسیده ،از خنده روده بر می شود.وبعد می گوید که حالم خیلی بد شد .از صدات غم می باره.می تونم درک کنم که تنهایی آدم رو از پا در میاره و از این خزعبلات.

هدف از تعریف خاطره ی بالا ذکر مسئله ی ترشیدگی بود.البته واضح ومبرهن است که من هیچ گاه ترشیدگی به معنای متداولش را را احساس نکرده ام و تا پایان عمر هم نخواهم کرد! اما ترشیدگی را به خوبی درک می کنم.برای من ترشیدگی یعنی عرضه ی هیچ کاری را نداشتن،بی مصرف بودن ،در هفت آسمان یک ستاره هم نداشتن و از این قسم صفات.

                                                                                                     مچکرم : بوسهل

نوشتن ضد خاطرات در این هوای مه گرفته شبیه گل بازی زیررگبار بارونه.حس می کنی تا کمر رفتی توی گل ،اما فکر کردن به یه وان گرم ودراز کشیدن با لباس های گلی حس خوبی داره. حتا لو دادن تکنیک هم با وجود موذیانه بودن عمل وبی رحمی نویسنده ش شبیه زمین خوردن تو همون رگبار بارونه ،یه زخم بد توی آرنج پا،

هرچند که به قول مرحوم مغفور روان شاد هایده، حاضرم تا صبح این جا  ور ور ور..

اما خواننده ی مخفی ثابت کرده حاضر نیست تا صبح اینجا زل زل زل..

                                                            مچکرم : مهربانو


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

ککککخخخههـــ  چقدر لذت دارد چیزی بنویسی که هیچ کس نیاید آن را بخواند!

متن های طولانیم را می نویسم که تو ، خود تو که پشت آن وسیله نشسته ای

 و با ماوس ورجه وورجه می روی که چند خط از وسط بخوانی

و یک کامنتی از خود در کنی، هیچ چیز دندان گیری پیدا نکنی.

اگر هم مثل من پاهایت تا بالای مونیتور دراز شده است

و رد کف عرق کرده ات روی دیوار نمایان است،

بگویم: عزیزم!هیچ دردی از بشریت در این سطور دوا نخواهد شد؛

 من طاقت دردهای بشری را ندارم:

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلان ،بحر رمل مثمن مقصور.

از همان بچگی نوشته هایم را از همه مخفی می کردم.

هه! مبادا که بدانند از آن چیزهای مخفی می نویسم.

هه! هنوز هم چیز مخفی ننوشته ام!

انگار ادامه ی مطلب،اندکی برایم لوث شده است.

 فعلا مجبوری تمام آن چیزهایی را که می نویسم تا نخوانی در کل صفحه مشاهده بنمایی.

 چون بعدش " چنین گفت..." ام نمی آید.

هی دارم متن های فاخر می خوانم، به گمانت نباید تاثیری گذاشته باشد؟!

پوست ما کلفت است که نمی نویسیم:

"ماه رویی که آفتاب از روزن ایوانش دزدیده بنظاره ی او آمدی و

 زحل پاسبانی سراپرده ی عصمت او کردی ،جز دست شانه بزلفش نرسیده بود

وجز چشم آینه ی جمالش ندیده .هنوز ... و عذار سیمینش نقاب صیانت."

سخت در اشتباه نیستی اگر فکر کرده ای قرار است هم الان یک داستان آبکی

از زندگی کشکی خودم در ایالت تتارستان را روایت بنمایم.

آن بینوایی هم که دارد در موتورهای جستجوگر دنبال " اربعین " می گردد هم باید به نوایی برسد.

 

در آبادی ما بعضی مسجدها حکم امامزاده را دارند.

و ملت از اقصی نقاط آبادی برای دخیل بستن به مسجد مزبور سرازیر می شوند.

از جمله: دختران دم بخت موهای خود را قیچی می کنند وبا سنجاق و پارچه های سبز از

 در ودیوار مسجد آویزان می نمایند. پسرهای آبادی ما هم در فاصله ی چند متری از

 مساجد می ایستند و دم بخت ها را تماشا می کنند.

به نظر می رسد گاهی هم اتفاقات میمون ومبارکی بین آنها رخ می دهد. اصل ماجرا

 هم از اینجا شروع می شود؛نذر این دختران روا شده است واز آن به

 بعد شاهد روشن کردن شمع در اطراف مساجد وامامزاده ها هستیم.

واین عمل ادامه دارد تا دم بخت های دیروز پست خود را به دم بخت های امروز تحویل بدهند.

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش ،بازم فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن این بار فاعلن

با ژژی عزیزمان در یکی از این روزهای مناسبتی در اطراف مسجدی قدم می زدیم.

ژژی گفت: بیا برویم زیارتی بکنیم . زرشک!

باز از همان بانوان محترم به نحو حزینی در حال زاری بودند.

 دلم خواست بنشینم وتقاطع دماغ وابرویشان را مشاهده بنمایم که متصدی .

آی رفیق حقه باز مادر!

من وقتی وسط یک مطلب جدی حضور خودم را اعلام می نمایم،مثل یک بانوی

دربار می مانم که فی الواقع دارد افاضات می کند. تو که انتظار نداری وسط

 چنین عیشی شروع کنم به توصیف تقاطع دماغ وابروی آن زن فیلی با دواغ خرطومی!

خطوط افقی را که از این سمت خرطوم کشیده شده بود دنبال کردم و چون در حال ریختن

مرواریدهای گرانبها از صدف های مکنونش بود مثل یک پنج بادکنکی بالا وپایین می پرید.

هیچی در پایان هم من تمام واقعه ی مسجد را برای " زغ زغ" تعریف کردم

 ودر حالی که داشتیم پیاز داغ زرزدن را زیاد می کردیم وبه قصد خودمان برای زر زدن می رسیدیم

"ژژی" عصبانی شد و گفت: هر چی معنویت کشیده بودیم از سرمان پراندی.

داستان امروزمان در اینجا به پایان می رسد.نتیجه می گیریم

که ؛ ای هدهدصبا وای که من چه جاگوار دردآشناییم.

تمام!

 

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

خدا اموات شما رم بیامرزه. لطف دارید. روح درگذشتگان شما هم شاد.

می دونم که می دونید، من عجیب ترین مادربزرگ دنیا رو داشتم؛ اون بلد نبود قصه بگه.

اونا تو یه روز سرد پاییزی،یعنی منظورم اینه که ؛اون وپدربزرگم تو یه روز سرد پاییزی

با هم فرار کردن،تا با هم ازدواج کنن.واحتمالا با هم ازدواج کردن.

چون من نوه ی پسری اونا هستم.

وقتی به دنیا اومدم،پدربزرگه هشتاد رو شیرین داشت؛ومادربزرگ هم هفتاد وچند سالش بود.

من سال های زیادی رو برای با اون ها بودن از دست دادم.

 تا اومدم بشناسمشون رفقای نیمه راهی شدن و رفتن به دیار باقی.

من بهشون افتخار می کنم؛آدمای با مزه ای بودن.زندگی پرفراز ونشیبی داشتن.

 من که ندیدم.بابام هم ندیده.بقیه هاشون میگن.

قحطی جنگ جهانی دوم،کودتای 28 مرداد،خراب کاری روس ها وتجزیه طلب ها، انقلاب سفید،

انقلاب 57، جنگ عراق وخیلی اتفاقات ریز ودرشت رو اونا طی کرده بودن.

زندگی داخلی شون هم پر افت وخیز بوده واونا با همه ی این اتفاقات

 نود وچند سال زنگی رو کردن.وبالاخره زندگی رو نکردن.

حالا آرام سینه ی قبرستان خفته ن. گو اینکه اصلا نبوده باشن.

اصلا مگه اونا بودن؟

تاریخ زندگی شون برای من مهمه .چون اجداد من هستن.

اما برای شما مهم نیست.چون اجداد شما نیستن.

اونا به نظرم نمی رسه که بار تازه ای به جهان افزوده باشن.

شاخه ی پدربزرگم خیلی وقته که سیب نداده.

شاید این شاخه قرار نیست دیگه سیبی به بشریت بده.

من تصمیم دارم یه ریسکی بکنم؛شاخه ی خودمو قطع  می کنم. تا چه شود.

 

 

من تو این متن از علامت عاطفی استفاده نکردم.عجب متن روشنفکرانه ای شده حالا.

اصلا شما می تونید هرکجا که خواستید این علامتو وارد کنید.

این متن فوران عواطف من رو  نسبت به اجدادم نشون میداد.


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

(___ ) ها چقدر احمقن. همه شون واقعا بیشتر از یه احمقن.

(___ ) ها هم احمقن.خیلی احمق. همه مون لابد یه احمقیم.

اما من هنوز به اندازه ی کافی احمق نشدم. مدتیه عاقل تر شدم!

می دونم دوباره احمق میشم. مثل روز برام روشنه.

اما عاقل شدن هم حس خوبی نداره.یه جور تنهایی،خودخوری،سکوت،جلف بودن.

باید سعی کنی ادای آدمای لوس وبی مزه رو دربیاری،تاازت تعریف کنن ومجیزتو

بگن. من حالم از این تعریفا بهم می خوره.با رفیق ناباب روابطم شده مثل سابق!

دیگه یادم نیس برا چی نمیومد خونمون.

بهم خندید.منم بهش خندیدم.به پیرنم که چقدر بی ریخته!

 راس میگه این رنگ بهم نمیاد.


ادامه مطلب

لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

"وقتی از خونه میای بیرون ،همه چیز توی این خراب آباد مسخره به نظر می رسه "

خیلی سخته که دائم سعی کنی یه چیزایی رو مخفی کنی،

وطوری بنویسی که

محیط ومکان توش به حداقل برسه. اینجوری داری به شدت خودتو کنترل می کنی.

اینم یه جور نوشتنه وممکنه تبدیل به یه سبک خاص بشه ومنحصر به فرد باشه.

اما این ،اون چیزی نیست که راضیم بکنه .

چون عنصرمکان وزمان رو توی نوشته خیلی دوست دارم.

نوشته ی بدون این دو عنصر برام چیز ناقصیه.

ومن ازچیزناقص تا اونجایی که در توانم باشه بدم میاد.

اما چه کنم که بسته پایم.

چقدر سوژه وچیزای بکر توی این خراب آباد هست

که میشه به نوشته تبدیلش کرد .

شاید روزی که خیلی آدم شجاعی شدم تونستم اونارو بنویسم.

وشاید به مرور زمان همه چیز برام عادی شد

وبدون توجه به عکس العملا نوشتم.

............................................


ادامه مطلب

لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

يه سگ مدت ها دنبال يه استخون درسته مي گرده ،كلي زمان صرف مي كنه تا

 

خوب ليسش بزنه وجلا وصيقلش بندازه. مدتها هم زير خاك قايمش مي كنه تا سر

 

فرصت مزمزه اش كنه.

 

من اون سگم.

 

اما يه خروس بي محل استخونمو انداخت توي رودخونه ،به جاش چند تا پيه رو

 

 بپيچيده بود لاي يه لته ي سرخ  وبا نخ آويزون كرده بود از درخت تا من بپرم؛

 

 بلكم دندون گيرم بشه. ونشد.

 

نمي دونم دوباره كي مي تونم يه استخون مثل قبلي پيدا كنم.

 


ادامه مطلب

لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

از كرامات بوسهل اين است:

 

آدم گيج وپخمه به جاي ريختن خاكي بر سر خودش و دردهاي

 

بي درمونش ،هر روز كتاب خونه اش رو بزرگ و بزرگ تر

 

مي كنه.تا بتونه بي عرضگي اش رو با دايره المعارفگيش پوشش بده.

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

بوسهل نق مي زند :"اون احمقي كه محل نجاست رو دوراز

 

    دسترس اطفال* نگه مي داره خودش عين نجاسته."

 

 

 

 

*دقت بفرماييد كه در نق مزبور مهربانو جزواطفال محسوب گرديده است!

 

 

 

                    پانوشت از همه رقم(!):

 

1.    نظرخواهي اين پست كاملا بهداشتي رو فعال  مي كنيم برا

 

همه ي اهل فن وبساز وبفروش هاي مدرني كه احتمالا دلشون

 

     میخاد روديوارش چند خط يادگاري بنويسند!

 

2.    همچين بوسهل اين پست رو به گند كشيد كه ديگه داشت يادم

 

 رفت. ديروز چه روز شاعرانه اي بوده!

 

3.    كي ميگه فقط لهجه ي يزدي و اصفهوني قشنگه؟! انصافا اگه ديشب

 

برنامه ي "كيمياي سعادت" شبكه ي 4 رو ديديد خودتون بگيد ،يك سال

 

    از شعر شهريار مي گفتند اون حلاوتي رو كه با لهجه ي دلنشين

 

     دكتر "ثروتيان" داشت ،مي تونست القا كنه؟!

 

4.    حالا چون گيلك نيستم قرار نيست ترك باشم! ميشه ترك نبود اما ترك  

       

          ها رو دوست داشت وقتي لهجه شون به قشنگي اين استاد مياندوآبي

           

             باشه  ونماینده شون شهريار بلندنظر.

 

5.    روح بوسهل رو كمي تا قسمتي تلطيف كرديم،اما شوك ديروز

     

         فعلا به قوت خودش باقي مونده .

 

6.    باشد كه رستگار شويم.

 

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |
>