تبليغاتX
بانوی مهر افاضات می فرمایند
بانوی مهر افاضات می فرمایند

به نظرم برای رفع سوتفاهم چطور است اول شخص را سوم شخص بنماییم شاید جواب بدهد.

بسم الله

یک جاگواری بود که بعد از نوشتن پست پایین به کله اش زد که مسیر کذایی را دوباره با اتوبوس برود. دوباره تا ته خط رفت.ودوباره به مغازه های کذایی رسید. این بار جمعیت کمتری پشت مغازه ها جمع شده بودند. بیشتر مردم در خیابان ها پرسه می زدند.در طول همدیگر وگاهی در توی همدیگر.باز هم به جایی رسید که تابلوی رفیق ناباب دیده می شد،برخلاف دفعه ی قبل اصلا به تابلو نگاه هم نکرد .سرش را مثل یک جاگوار بی ادب انداخت پایین واز جلوی دفتر رفیق ناباب گذشت. فکر هم نکرد که ممکن است الان یکی از آن بالا برایش دست تکان بدهد.رسید به ته مرکز .دوتا کتاب گرفت.دوتا هم بلیط خرید. سوار اتوبوس شد برگشت آبادی شان.خیلی هم خوشحال بود که یک حرکت را دوبار تکرار کرده است. به کله اش زده است در این چند روز باقیمانده این حرکت را دوباره تکرار نماید.

اما چیزی که خیلی جالب است  این است که او یک جوراب سرمه ای که بی شباهت به جوراب پدربزرگش نیست، یک کفش مشکی که فقط مادربزرگش می تواند دوست داشته باشد،یک پالتوی تخم مرغی با زمینه ی بنفش مایل به صورتی که اتفاقا خیلی قشنگ است ویک شلوار مشکی زهواردررفته که به درد شالیکاری می خورد پوشیده بود با مقدار معتنابهی لباس های دیگر که روی هم رفته شباهتی به لباس های شق ورق عابران پیاده که همچون رومئو وژولیت دست درگردن هم در پیاده روها پرسه می زدند نداشت.

اگر روزی جاگواری با یک جوراب سرمه ای وکفش وشلوار مشکی در خیابان دیدید که دماغش قرمز شده است و وسط خیابان هی "ففففففففففیییییییینننننننن" می کند بعد یکهو یک دستمال زرد بیرون می آورد وبدون توجه به عابران محتویات دماغش را داخل آن خالی می نماید،در کیفش آینه هم ندارد که گاهی به دماغش نگاهی بیندازد،به متلک هایی هم که بچه های دبیرستانی به تیپ قشنگش می فرستند بی تفاوت است. بدانید وآگاه باشد که آن جاگوار قصه ی ما نیست.

جاگوار قصه ی ما برای رد گم کنی فردا می خواهد یک تیپ اسپورت بزند ودوباره مسیر قبلی را برود.هیچ کسی هم در هیچ ولایتی که نزدیک آبادی آنها باشد اورا نخواهد شناخت.

مچکرم که نوشتم: مهربانو


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

می دونی  داشتم به چی فکر می کردم؟

  خیلی جالبه منم فکر می کنم!

داشتم به این فکر می کردم که قبلا من کمی فکر داشتم.اما این روزا  انگار کفگیرم خورده به ته دیگ. مدتیه همه ی فکر ها وکتاب ها برام بی اعتبار شده.جالبه که ساعات مطالعه م به نحو حیرت انگیزی رفته بالا.کلی فیلم به غیر از همون هندی ها که چند بار نوشتم! وکلی ترانه به غیر از همونا که قبلا حرفش رفت! در این مدت بلعیدم.

می گفت خطرناک شدی ،لازم نیست اینقدر سخت بگیری دنبال چی هستی؟خودت رو اذیت نکن.برو توی شهر بگرد وبین مردم باش.

یه روز ظهر به حرفاش فکر کردم وبه ذهنم زد بزنم به شهر.از آبادی مون که بیرون شهره رهسپار مرکز شهرشدم.

ژژی گفت: کجا می ری؟

گفتم: بیرون

گفت: یعنی کجا؟

بی هوا گفتم: میرم مغازه ها رو ببینم.

گفت: با کدوم دوستت قرار داری؟

گفتم: هیشکی. من که دوستی ندارم.

ککخخ!تازه حالا به صرافتش می افتم من قبلا ها کمی دوست داشتم!اما حالا چی؟اونام برام بی اعتبار شدن.بامزه س که رفقای فابریکم اغلب ازدواج کردن.نرسیده خونه ی شوهر هم با یه بچه میرن خونه ی پدری مادرزن سلام! خوشبختانه اغلبشونم پسرزا هستن.دیگه نسلشونم منقرض نمیشه!

  کجا بودیم؟آره داشتم از پرسه زدن توی شهر می گفتم.اتوبوس رسید مرکز.پیاده نشدم؛.رسیدیم به ته خط!

هیچ برفی روی زمین نبود.کفش راحتی رو از توی جاکفشی پیدا کردم وخاکی پوشیدم.اینجوری قشنگ تر بود. چند قدم برداشته بودم که متوجه شدم پای راستم داره اذیت می کنه. اکهی!این کفش از اولشم با من مشکل داشت! داشت پامو گاز می گرفت.به روی خودم نیاوردم که هم الان داره روی مچ پام کنده کاری میشه .با پوست کلفتی حرکتمو تند کردم.گاهی وقتا یه دردایی لازمه انگار. لق لق.این دوتا پا هم اندازه نیستنا.این یکی حتا توی کفش جابجام میشه.لکه ی سیاهی که بعدا ایجاد میشه وساییده شدنش هربار تحمل ناپذیره. جلوی مانتوفروشی یه عده داشتن سر مدلا بحث می کردن.نگاه همه جلب مغازه بود. فروشنده هم با رضایت جلوی در ایستاده بود .فکر کردم اگه الان برگردم وویترینشو نگاه کنم خیلی از این کار لذت می بره.از لج بازی فاصله مو بیشتر کردم ومثل کسایی که عجله دارن گذشتم. بعدی وبعدی رم همین طور. یه ردیف کاملو رد شدم بدون اینکه چیزی ببینم.یکی خلوت تر بود از دور یه نگاهی انداختم.تو دلم گفتم: یعنی کی میاد این جنسارو می خره آخه. بعد یهو مثل کسی که تودلش برا خودش جوک بگه وبه نظرش با مزه بیاد، پوزخندی زدم.می دونستم که بالاخره یکی از همینا رو می خرم . لنگ لنگان با یه اعتماد به نفس بالا داشتم گام بر می داشتم. اعتماد به نفسم همه رو کشته! هر چی جلوتر می رفتم ازدحام بیشتر می شد.همه توی همدیگه شونه به شونه ی هم حرکت می کردن.درباره ی هر چیزی حرف می زدن. امید به زندگی بینشون رفته بالا .می تونستم از قیافه های بشاششون بخونم.اینا چقدر عوض شدن ! من چرا هیشکیو نمی شناسم؟

از دور تابلوی رفیق ناباب رو دیدم.

ادامه ش بعدن! یه آنفولانزای شدید گرفتم وفعلا با هم داریم کشتی می گیریم شاید بعدا گفتم که هیچ اتفاق خاصی قرار نیست بیفته و همه منو خیلی دوست دارن و هوا خیلی خوبه و من پر از نوشتنم و استعدادی درک نشده هستم وبه زبان اول شخص نوشتنم داره سو تفاهم ایجاد می کنه و منم هی دارم خودمو سانسور می کنم و اینا.

 

مچکرم که نوشتم: مهربانو
لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

امروز صبح که از خواب بلند شدم فکر کردم باید یه چیزی بنویسم.مثلا طوری بنویسم که اگه فردا از خواب بلند نشدم،بشه به عنوان آخرین یادداشت های یک نویسنده ی گمنام ازش یاد کرد.پس فکر کردم که باید خیلی غم انگیز واحساساتی باشه که اشکتو موقع خوندنش سرازیر کنه.اما راستشو بخای هرچی سعی کردم چیز غمگینی به ذهنم نرسید. یه اخلاق گندی دارم وقتی اطرافم پر باشه از حوادث غم انگیز مثلا من بیشتر دلم میخاد که یه چیزای لوده گونه بنویسم. نه اینکه زندگی خیلی هندی داشته باشیما نه مثلا گفتم(یه سری توضیحات اینجا بود درباره ی یه فیلم هندی واینا از خیرش گذشتم.)

 بعدش فکر کردم که با لحن خیلی بی تفاوت بنویسم که خواننده که بعدها اینجا رو می خونه فکر کنه طرف چه آدم چشم ودل سیری بوده تا آخرین لحظه ی حیات هم دیدگاه بی اعتنای خودش رو حفظ کرده. اما خب باید یه سوژه ی بهتری پیدا می کردم.اما من مخم برای یه سوژه ی خیلی محشر وقابل اعتنا آمادگی نداشت. تنها چیزی که الانم توی ذهنم دارم تکرار می کنم اینه: شی شی شی شیطونک  شی شی شی

اینم به خاطر اینه که از دیروز صبح که خونه تکونی می کنیم هر چی آهنگ خز وقر دادنی بوده گذاشتیم.مثلا من همین طور که دارم پنجره رو تمیز می کنم میگم: عسلی چشم عسلی پوست تنش پوست پری  کپلی لپ تپلی شازده خانم یه گل پری باز  دوباره عسلی چشم عسلی ...پنجره تمیز می کنیم ممکنه همسایه روبرویی طبق رسم همیشگیش یه سر وگوشی هم آب داده باشه.دیدین زیادهم بی تفاوت نبود. درمورد همسایه ها یه حکم صادر کردم.

خب شایدم آخرین نوشته ی یه نویسنده ی گمنام باید خیلی شاد باشه.من تعریف می کنم قضاوتش با شما.یه خانمی چند روز پیش از زیارت مشهدش می گفت.این خانم سه تا بچه داشته بعد یه روز می کوبن می رن مشهد ظهر می رسن حرم.پسر زنه که یه بچه ی 7 -8 ساله بوده، از دیدن اون همه آدم ترسیده بوده،شروع می کنه به گریه که من توی این مسجد نمیررررم. نمیخااااام. بعد هی گریه می کرده. دختر کوچیکه شم از بغل مامانش سر می خورده میگفته من میخام با بابا بررررم.بابا کولییییی. باباهه که از شدت عصبانیت قرمز شده بوده وشعله های خشم از دماغش زده بوده بیرون دختره رو میذاره رو کولش.دختر بزرگه. هیچ چی حیوونی بچه های بزرگ همیشه آروم وحرف گوش کنن. حتم دارم ساکت گوشه ی چادر مامانشو گرفته ورفتن حرم. ولی من دلم به حال مامانه می سوزه. هر چی فکر می کنم نمی تونم تجسم کنم که برم مشهد بعد پسرم زر بزنه وبگه من توی این مسجد نمی رم.بعد شوهر بیچاره در حالی که یه بچه رو کولشه این یکی رم به زورو کشون کشون  ببره داخل.دیگه یادم میره اومده بودم چی بگم توی حرم.از اقدس وفرنگیس بگم یا از کبری وصفدر.

اصل ماجرا اینه که توی حرم هم این دوتا بچه کفر پدره رو در میارن.می تونم تجسم کنم محتویات دماغ دختره راه افتاده باشه و از سر وکله ی پدره سرازیر شده باشه. پدره میاد که بیرون به زنش میگه.من با این وضعیت نمی تونم دنبال مسافرخونه واینا بگردم.جمع کنین برگردیم ولایتمون.جای پدره بودم وبچه ها اذیتم کرده بودن شاید این کارو می کردم.اما جای مامانه بودم، نمیذاشتم اینجوری برن که. هیچ چی نه سوغاتی نه باغ وحش واباسط وبازار رضا وهیچ چی بر می گردن ترمینال وبا اولین اتوبوس میان آبادی. اینو که زنه تعریف کرد،اول همین جور بی اعتنا گوش کردم.بعد یهو خنده م گرفت. یکم بیشتر که رفتم تو بحرش گریه وخنده م اومدن توامان.

دلم به حالشون سوخت یه کم.جالب اینه الان زنه نوه واینا داره ولی دیگه از ترسشون نرفتن مشهد.

چه ربطی داشت مثلا این آخری؟

اکهی! من یه اخلاق گند دیگه ای دارم قبل این که بنویسم توالی وربط همه ی این موضوعات توی ذهنمه. اما وقتی می نویسم توصیف یه صحنه یا رفتاری باعث میشه بقیه ی مسایل تحت الشعاع قرار بگیره. در کل خواستم مثلا اعلام کنم که قالب عوض کردم و از هول حلیم افتادم توی دیگ واینا.

والا شما که غریبه نیستین دیروز همین جور به کله م زد چنتا قالبو  آزمایش کنم .همین جور آزمایشی ها! بعد  یه خوابالویی که اون وقت شب دنبال یه پروانه رسیده بود به وبلاگ ما، دید این صحنه رو بعد مام در مقابل یه عمل انجام شده این قالبو برگزیدیم.مثل یه جاگوارم توی گل موندیم که نویسنده های اون بغل صرفا فرمالیته ن و دستی دستی نویسنده هامو از دست دادم. الانم شما نمی تونین بدونین که من "مهربانوم" یا کی.

جدا مچکرم که اینا رو نوشتم.

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

خب بدون هیچ توضیحی  میخام شروع کنم. دقیقا نمی تونم چطور بگم .

نه به نظرم نمی تونم واژه ی درستی نیست.بهتره بگم نمی دونم چطور بگم.

جدا یه چیزایی هست که نمیشه گفت.اما خطش توی نوشته خودشو بروز میده.

مثلا چه لزومی داره که وقتی من حالم خوب نیست بنویسم!

خب درباره ی چی باید نوشت، نوشتن درباره ی نوشتن؟ سیر قهقرایی فناناپذیر!

 یعنی واقعا باید حادثه ای باشه؟ وقتی هیچ حادثه ای نیست ومن دلم میخاد بنویسم

 به نظرتون باید چیکار کنم؟ یه چیزایی درونم داره می جوشه .

 چنتا فکر چنتا حادثه که مربوط به خودم نیست الان داره توی ذهنم وول می خوره.

اما راستشو بخاین برام جالب نیست درباره ی اونا حرف بزنم. مثلا اینکه

من جدیدا با آدمایی آشنا شدم که خیلی جالبن. هه! دیگه مثل یه بچه جاگوار سکوت

نمی کنم که اونا حرف بزنن .روز خوبی بود.با یه وکیل مدت زیادی پیاده روی کردیم.

من خیلی گرسنه بودم. داشتم تاکسی می گرفتم که اون سر وکله ش پیدا شد.

تو یه محله میشینیم. گفت بابا ول کن بیا تا یه جایی پیاده بریم. یه ربعی پیاده راه رفتیم.

خیلی وقت بود که اینقدر گرسنه نشده بودم. وخیلی وقت بود که با یه غریبه اینقدر

گرم نگرفته بودم. یه آدم معمولی بود داشت از برنامه هاش حرف می زد.

 ککخ! حتا برنامه های منم پرسید. من هنوزم فکر می کنم که یه آدم معمولی بود.

با یه هوش متوسط! من به درجه ی هوش یه حساسیتی پیدا کردم. جدیدا همه درباره ی

 اندازه ی هوش همدیگه حرف می زنن.با کدوم معیار .به نظرم خیلی خودخواهیه که

بشه درباره ی هوش یکی دیگه قضاوت کرد وحتا درجه تعیین کرد که

 مثلا فلانی هوشش خیلی بالاس. از قدیم گفتن معرف باید اجلی از معرف باشد.

 پس یعنی اینی که درجه ی هوش کسی رو بالا حدس می زنه خودش خیلی باهوش تره.

 به هرحال باهوش یا بی هوش همصحبت خوبی بود. به ژژی میگم من از قیافه م

معلومه که افسرده م؟ میگه نه! میگم آخه این وکیل بهم گفت ردی از افسردگی

توی حرفات هست. ژژی عزیزم خیلی خوبه .خوب .توضیح دادنی نیست

 که چقدر خوبه. ککخ! تعیین درجه ی خوبی! 8 تا خوبه!

تازه من با زغ زغ هم رابطه ی خوبی داشتم.ما یه شوخی بامزه ای با همدیگه داریم.

آخه اتاقش یه پنجره داره که به پاسیو باز میشه.من از اونجا نگاش می کنم

 و حواسشو موقع درس خوندن پرت می کنم.امروز هر چه قدر دنبال درز لای کرکره ها

گشتم پیدا نکردم. ناقلا خیلی حرفه ای استتـــ

،باورتون میشه چه حلال زده س؟! همین الان پیدا شد وداشت بازوهاشو به

من نشون میداد. چقدر کیف می کنه بهش میگم رونی کولمن ! ،

ار کرده بود.درحالی که با صدای بلند حرف می زدم درو باز کردم.

باز سر باز کردن در اتاق هم سر به سر همدیگه میذاریم تا ببینیم کی زهره ش می ترکه!

مثل یه اسب زل زده بود به در .گفتم داری طول موجمو تعقیب می کنی لاندا!

 بعد اون از درساش برام حرف زد.چقدر خوب اونا رو برام توضیح داد.

رفت جزوه ی جدید معلمشم آورد گفت: بخون خوشت میاد درباره ی اوتیسمه.

خب فکر کنم کافیه دلیلی نداره باز من نتیجه بگیرم که وقتی پنجره های قلبمو به روی 

افراد باز می کنم اونام منو می پذیرن.اوه جمله ی جادویی! اه خوشم نمیاد از این

چرندیات بنویسم.

زندگی زیباست. البته. خدا بده برکت.

اما من دوست نداشتم خاطره تعریف کنم.اومده بودم فقط حرف بزنم.

به نظرتون از قیافه م معلومه که برای دومین بار شروع کردم به خوندن جنس دوم؟!!

 

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

 

کلمات

چنین گفت جاگوار:

" جاگوارا مثل پدربزرگشون زندگی رو می خوان فقط به خاطر اینکه بنویسن"

 فکر می کنین نمی دونم که روم به دیوار از فضولی خواب به چشمتون نمیاد که بدونین

 کتاب فاخری که می خوندم چی بوده؟!!!!

بعضی وقتا آدمای زمخت هم بلدن گریه کنن. کسی تا حالا با خوندن " کلمات " سارتر گریه کرده؟

 

 من ومهربانو وکنیزک وبوسهل نصفه های شب رسیده بودیم به این قسمت کتاب که:

"در حقیقت به سوان شفا یافته شباهت دارم که آهی کشید و گفت:می شود گفت که زندگیم را برای زنی تباه کردم که از قماش من نبود! در خفاگاه بی ادب می شوم...درست است که نویسنده ی با استعدادی نیستم ؛این را به من فهمانده اند،مغلق نویسم نامیده اند: این جوریم؛کتاب هایم بوی عرق ریختن وزحمت کشیدن می دهند،تصدیق می کنم که ممکن است به مشام اشراف زاده هایمان خوش نیاید؛این کتاب ها را اغلب بر ضد خود نوشته ام،که به مفهوم بر ضد همه است...همه ی نویسندگان مجبورند عرق بریزند.همه محکوم به اعمال شاقه هستیم،همه خالکوبی شده ایم..."

فکر کردم به احترامش که می گفت:"در برابر کودکانی که در آینده متولد می شدند وعین من بودند،با مجسم کردن اشک هایی که بر اثر مطالعه ی آثارم از دیدگانشان جاری می شد..."

یک دقیقه سکوت کنم!

پ ن 1:چقدر جالب سارتر هم فکر می کرده زمخته!!!

پ ن2 :  کلی امور برام مشتبه شده که مدتی زمان لازمه تا به حالت عادی برگردم!

پ ن 3: تازگیا تو خونه ی ما همه سارتر رو بهتر از پدربزرگشون میشناسن! 

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

ککککخخخههـــ  چقدر لذت دارد چیزی بنویسی که هیچ کس نیاید آن را بخواند!

متن های طولانیم را می نویسم که تو ، خود تو که پشت آن وسیله نشسته ای

 و با ماوس ورجه وورجه می روی که چند خط از وسط بخوانی

و یک کامنتی از خود در کنی، هیچ چیز دندان گیری پیدا نکنی.

اگر هم مثل من پاهایت تا بالای مونیتور دراز شده است

و رد کف عرق کرده ات روی دیوار نمایان است،

بگویم: عزیزم!هیچ دردی از بشریت در این سطور دوا نخواهد شد؛

 من طاقت دردهای بشری را ندارم:

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلان ،بحر رمل مثمن مقصور.

از همان بچگی نوشته هایم را از همه مخفی می کردم.

هه! مبادا که بدانند از آن چیزهای مخفی می نویسم.

هه! هنوز هم چیز مخفی ننوشته ام!

انگار ادامه ی مطلب،اندکی برایم لوث شده است.

 فعلا مجبوری تمام آن چیزهایی را که می نویسم تا نخوانی در کل صفحه مشاهده بنمایی.

 چون بعدش " چنین گفت..." ام نمی آید.

هی دارم متن های فاخر می خوانم، به گمانت نباید تاثیری گذاشته باشد؟!

پوست ما کلفت است که نمی نویسیم:

"ماه رویی که آفتاب از روزن ایوانش دزدیده بنظاره ی او آمدی و

 زحل پاسبانی سراپرده ی عصمت او کردی ،جز دست شانه بزلفش نرسیده بود

وجز چشم آینه ی جمالش ندیده .هنوز ... و عذار سیمینش نقاب صیانت."

سخت در اشتباه نیستی اگر فکر کرده ای قرار است هم الان یک داستان آبکی

از زندگی کشکی خودم در ایالت تتارستان را روایت بنمایم.

آن بینوایی هم که دارد در موتورهای جستجوگر دنبال " اربعین " می گردد هم باید به نوایی برسد.

 

در آبادی ما بعضی مسجدها حکم امامزاده را دارند.

و ملت از اقصی نقاط آبادی برای دخیل بستن به مسجد مزبور سرازیر می شوند.

از جمله: دختران دم بخت موهای خود را قیچی می کنند وبا سنجاق و پارچه های سبز از

 در ودیوار مسجد آویزان می نمایند. پسرهای آبادی ما هم در فاصله ی چند متری از

 مساجد می ایستند و دم بخت ها را تماشا می کنند.

به نظر می رسد گاهی هم اتفاقات میمون ومبارکی بین آنها رخ می دهد. اصل ماجرا

 هم از اینجا شروع می شود؛نذر این دختران روا شده است واز آن به

 بعد شاهد روشن کردن شمع در اطراف مساجد وامامزاده ها هستیم.

واین عمل ادامه دارد تا دم بخت های دیروز پست خود را به دم بخت های امروز تحویل بدهند.

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش ،بازم فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن این بار فاعلن

با ژژی عزیزمان در یکی از این روزهای مناسبتی در اطراف مسجدی قدم می زدیم.

ژژی گفت: بیا برویم زیارتی بکنیم . زرشک!

باز از همان بانوان محترم به نحو حزینی در حال زاری بودند.

 دلم خواست بنشینم وتقاطع دماغ وابرویشان را مشاهده بنمایم که متصدی .

آی رفیق حقه باز مادر!

من وقتی وسط یک مطلب جدی حضور خودم را اعلام می نمایم،مثل یک بانوی

دربار می مانم که فی الواقع دارد افاضات می کند. تو که انتظار نداری وسط

 چنین عیشی شروع کنم به توصیف تقاطع دماغ وابروی آن زن فیلی با دواغ خرطومی!

خطوط افقی را که از این سمت خرطوم کشیده شده بود دنبال کردم و چون در حال ریختن

مرواریدهای گرانبها از صدف های مکنونش بود مثل یک پنج بادکنکی بالا وپایین می پرید.

هیچی در پایان هم من تمام واقعه ی مسجد را برای " زغ زغ" تعریف کردم

 ودر حالی که داشتیم پیاز داغ زرزدن را زیاد می کردیم وبه قصد خودمان برای زر زدن می رسیدیم

"ژژی" عصبانی شد و گفت: هر چی معنویت کشیده بودیم از سرمان پراندی.

داستان امروزمان در اینجا به پایان می رسد.نتیجه می گیریم

که ؛ ای هدهدصبا وای که من چه جاگوار دردآشناییم.

تمام!

 

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

"

نود" یک برنامه ی خاص تلویزیونی است که می تواند به اندازه ی یک سریال تلویزیونی

جذابیت داشته باشد.

درست نمی دانم موضوع برنامه چه بود.از یک تماشاگر آماتور توقع زیادی است که

 حین