چنین گفت جاگوار:
" گاهی وقت ها مرخصی چیز خوبیه. حتا اگه دل کندن از دوستان سخت باشه."
با کسب اجازه از محضرتون میخام چن ماهی برم خواب زمستونی.
تا برگردم از جاتون جم نخورید. نه! شما در مقابل دوربین مخفی نیستید.
شما فقط در خدمت جامعه ی بشری هستید.
خدا اموات شما رم بیامرزه. لطف دارید. روح درگذشتگان شما هم شاد.
می دونم که می دونید، من عجیب ترین مادربزرگ دنیا رو داشتم؛ اون بلد نبود قصه بگه.
اونا تو یه روز سرد پاییزی،یعنی منظورم اینه که ؛اون وپدربزرگم تو یه روز سرد پاییزی
با هم فرار کردن،تا با هم ازدواج کنن.واحتمالا با هم ازدواج کردن.
چون من نوه ی پسری اونا هستم.
وقتی به دنیا اومدم،پدربزرگه هشتاد رو شیرین داشت؛ومادربزرگ هم هفتاد وچند سالش بود.
من سال های زیادی رو برای با اون ها بودن از دست دادم.
تا اومدم بشناسمشون رفقای نیمه راهی شدن و رفتن به دیار باقی.
من بهشون افتخار می کنم؛آدمای با مزه ای بودن.زندگی پرفراز ونشیبی داشتن.
من که ندیدم.بابام هم ندیده.بقیه هاشون میگن.
قحطی جنگ جهانی دوم،کودتای 28 مرداد،خراب کاری روس ها وتجزیه طلب ها، انقلاب سفید،
انقلاب 57، جنگ عراق وخیلی اتفاقات ریز ودرشت رو اونا طی کرده بودن.
زندگی داخلی شون هم پر افت وخیز بوده واونا با همه ی این اتفاقات
نود وچند سال زنگی رو کردن.وبالاخره زندگی رو نکردن.
حالا آرام سینه ی قبرستان خفته ن. گو اینکه اصلا نبوده باشن.
اصلا مگه اونا بودن؟
تاریخ زندگی شون برای من مهمه .چون اجداد من هستن.
اما برای شما مهم نیست.چون اجداد شما نیستن.
اونا به نظرم نمی رسه که بار تازه ای به جهان افزوده باشن.
شاخه ی پدربزرگم خیلی وقته که سیب نداده.
شاید این شاخه قرار نیست دیگه سیبی به بشریت بده.
من تصمیم دارم یه ریسکی بکنم؛شاخه ی خودمو قطع می کنم. تا چه شود.
من تو این متن از علامت عاطفی استفاده نکردم.عجب متن روشنفکرانه ای شده حالا.
اصلا شما می تونید هرکجا که خواستید این علامتو وارد کنید.
این متن فوران عواطف من رو نسبت به اجدادم نشون میداد.
ح ق ا ر ت
گاهی وقت ها احساس ح ق ا ر ت بهم دست میده.مثل حالا!
ومی دونید بعدش چیکار می کنم؟ می خندم!
ح ق ا ر ت دو نوعه:
در نوع اول ، به وسیله ی کسی یا چیزی حقیر شدی که بهت توضیح داده میشه.
وممکنه درست باشه یا نه.در این حالت معمولا مقاومت می کنم
اونقدر پافشاری می کنم تا دقیقا بهم ثابت بشه که حقیرم!
وخب در هنگام ثبات بیشتر غصه می خورم،گریه می کنم،
خودخوری واندکی چیزهای دیگر!!
اما در حالت دوم،کسی یا چیزی این حس رو مستقیم بهم القا نمی کنه.
من از فحوای مطالب وجزئیات پی به ح ق ا ر ت نهفته می برم.
وبعد خنده ام می گیره. دوباره بهش فکر می کنم،وباز خنده م می گیره!
ح ق ا ر تزشته وکثیف.
همیشه فکر می کردم،کسانی که بی آبرو هستن ح ق ی ر میشن.
اما من وقتیا ح م ق بشم ح ق ی ر میشم.
ح ق ا ر ت های من بوی ح م ا ق ت می دهد.
جاگوار از پشت عینکش چپکی به کنیزک نگاه می کنه.کنیزک از ترس قوری
چای از دستش میفته.شروع می کنه به گریه کردن. جاگوار دلش به رحم میاد،ولی
هنوز عصبانیه،به من نگاه می کنه. هیچ چی از نگاه من نمی تونه بفهمه.
من خیره میشم یه چشماش. فکر می کنم با اون چشای عجیبش ،یکی دوربین
یکی نزدیک بین کجای منو نگاه می کنه!
اون بیشتر از این چیزی نمیگه.اما کنیزک همچنان گریه می کنه.
بوسهل با چشای زردش همه ش می خنده.
من همیشه یه داستان گو بودم. کاری به کار من ندارن.من همیشه شاد وشنگولم!
فقط از جاگوار می ترسم.نشسته روی صندلی پیپ می کشه و روزنامه می خونه.
همیشه چایی تلخ می خوره. فقط چایی!
ح ق ا ر ت !
من از این علامت (!) زیاد استفاده می کنم.
خوب می کنم!
خب این علامت که فقط تعجب رو القا نمی کنه که! وقتی از این علامت
استفاده می کنم؛نمیخام به خواننده خط بدم که در این لحظه بخند یا تعجب کن.
بیشتر دوست دارم بدونه در این لحظه من آبستن یه حس بودم.
اینکه اون حس چی بوده خودش باید درک کنه!
متن های من هنوز قابلیت حس هایی رو که دقیقا دارم،ندارند.
باید از ابزار دیگه کمک بگیرم.از جمله این (!)
چنین گفت جاگوار: "بنده بعد از غور وکنکاش فراوان به این نتیجه ی شگرف
رسیدم که؛ بنا به چند پست اخیر وبرخی از افاضات بیگاه ، بیش از این
نمی توانم مقاومت کنم.پس از همین لحظه ی تاریخی ورود خود
را به جمع پست مدرن نویس ها خوشامد می گویم! "
توضیح جاگوارانه: بعد از اینکه پی به این افتخار بزرگ بردم،و ردی از اغلب
ویژگی های پست مدرن رو خیلی ناخودآگاه توی نوشته هام دیدم؛ خواستم
یه وبلاگ صرفا پست مدرن تاسیس کنم.یا یه شخصیت مجزای پست مدرن
به خیل خانواده ی جاگوار اضافه کنم (البته اینو هنوز درشرف تامل هستم!)
ویه سری فکرهای دیگه هم کردم که در راستای کوبیدن مشت محکمی بر
دهان یاوه گویان(ی که معتقدند :زنان با صدای بلند فکر می کنند!) هیچ
کدوم بقیه شونو بهتون نمی گم!
از امروزم گور بابای لسینگ و رب گری یه و بورخس و پاموک
و بقیه شون هم کردن! جاگوار پست مدرن رو عشق است!
تداعی جاگوارانه: آن زمان که جنین جاگواری بیش نبودم، ومامان
می خاست به ادامه ی زندگی امیدوارم کنه می گفت:
هوشت! هوشت! فیشت! فیشت!
نازی ! الهی ! جاگوار پست مدرن خودم!
موش بخوره وبلاگ پست مدرنتو!
تبارشناسی جاگوارنه:ای خون ناکس! من هی به بابا میگم(:دارم ردی
از"بکت" خدابیامرز توی خونم پیدا می کنم،میگه(: نه دخترم خیلی
هم بخایم واقع بین باشیم در حد"چی چی الممالک منشی باشی")
هستیم دیگه!
زکی! فقط خون "بکت" مرحوم در رگ های من جاریه!
تفاخر جاگوارانه: تبار بنده رو حال کردین؟! من که می دونم شما بعد از
کنکاش توی خونتون هیتلر وموسیلینی و لنین پیدا می کنین!
بوسهل: ای غرب زده! لااقل بگو چنگیز خان ،تیمور لنگ و
آقا محمد خان قاجار خب!
(___ ) ها چقدر احمقن. همه شون واقعا بیشتر از یه احمقن.
(___ ) ها هم احمقن.خیلی احمق. همه مون لابد یه احمقیم.
اما من هنوز به اندازه ی کافی احمق نشدم. مدتیه عاقل تر شدم!
می دونم دوباره احمق میشم. مثل روز برام روشنه.
اما عاقل شدن هم حس خوبی نداره.یه جور تنهایی،خودخوری،سکوت،جلف بودن.
باید سعی کنی ادای آدمای لوس وبی مزه رو دربیاری،تاازت تعریف کنن ومجیزتو
بگن. من حالم از این تعریفا بهم می خوره.با رفیق ناباب روابطم شده مثل سابق!
دیگه یادم نیس برا چی نمیومد خونمون.
بهم خندید.منم بهش خندیدم.به پیرنم که چقدر بی ریخته!
راس میگه این رنگ بهم نمیاد.
چنین گفت جاگوار:"روزی که ابلیس پشت در بهشت موند،
آدمیزاد چراغ قرمز رو محاکات کرد."
نشاط جاگوارانه: سلول های مغرور،چروک لباتیم بخند شاید فنا شیم!
خانواده ی پدریم ازطرف مادر،آدمای قدرتمندی بودن.بیشترهم درپی کسب قدرت
وتفاخر.ازطرف پدرهم همین طور،با این تفاوت که اهل علم هم بودند گویا.
اما نسب مادریم هر دو قهرمان پرور و ورزشکار.با یه فرق کوچیک که
طرف پدریش در پی جمع کردن مال بوده وطرف مادری در پی کسب علم.
تنها چیز جالبی که اینجا دیده میشه یک حلقه ی مفقوده هست به نام عشق.
هرچقدرکه فکرکردم،در هیچ تخم وترکه ام چیزی به نام عشق افسانه ای که
ضرب المثل شده باشه ندیدم .همه شون با منطق وعصا قورت دادگی
میرن خواستگاری وتا دم مرگ زندگی می کنن!
فکر کردم اینا کی عاشق میشن پس؟!
خب بیچاره ها سرشون شلوغ ترازاون بوده که پی این قرتی بازیا بوده باشن!
جدا عشق در دودمان من ریشه ی محکمی نداره.موارد مشکوکی هم
که میشه احتمال عشق رو بهش داد ،وبا اندک تمایلی به مسایل
جنسی همراه بوده،در نهایت باعث بدنامی عشاق بخت برگشته شده.
یک مورد استثناهم هست که طرف با وجود داشتن نامزد درعملی "هدایت گونه"
خودکشی کرده.وهنوز بعد چهل سال از مرگش،خاطره اش بازمانده هاشو آزار میده.
بعدش دیدم که اینا هیچ تقصیری نداشتن،
هرچند که به قول کامو"آدم همیشه یک خرده مقصر است!"
عشق درذات اجداد من نبوده لابد.وانسان های بی عشق چه انسان های تنهایی هستن واقعا!
وچقدر سرنوشت محتوم دودمان من شبیه "صد سال تنهایی "مارکز هست.
وچه غم انگیز که نسل آدمای تنها بالاخره منقرض میشه!
ومن دلم می سوزه برای تبارم که ؛چهره ی آبی عشق براشون پیدا نیست.
____________________________________________________________________________
پ ن : متاسفانه جرقه ی اصلی این پست از خودم نیست. بعد خوندن
"عشق موروثی نزار قبانی" به صرافتش افتادم.گفتن نداره،اما چون این چیزیه که خودم بهش رسیدم،پس:
چنین گفت جاگوار: "برای ایجاد تغییرات اساسی در باطن انسان ها
لازم است که تعدادی تغییر جزئی ودامنه دار را در ظاهر شروع کنیم."
پ ن : خوشم میاد که همه ی "چنین گفت ها "رو از تجربه های شخصی وبه
روش آزمون وخطا کسب می کنم!
بوسهل: آره خب! داری یواش یواش تبدیل میشی به یه پرفسور بالتازار!
هرچند که روزمادرنباشد،اما من قصد دارم ،این پست روتقدیم بکنم به مادرنازنینم
که حامی ومشوق(!) اصلی من در ایجاد تغییرات نسبتا پایدار در زندگی است!
" من ابروها مو قیچی کردم ! "
همه ی این پست عریض وطویلی که قراره بخونید احتمالا!
شرح وتفسیراین جمله ی "سه جزئی با مفعول " و"تکواژهای
مستقل ووابسته ی آن می باشد.
واما بعد: