چنین گفت جاگوار:"صراحت وجسارت همیشه
نشانه ی نبوغ نیست،گاهی مثل اعلای حماقت است."
پ ن1
:این گفته ی گوته"در درون جسارت ،قدرت ونبوغ سحرآمیزی نهفته است"زیاد برام قابل هضم نیست.
پ ن 2
:تنها در حالتی از حلقومم پایین خواهد رفت که حماقت رو هم قدرتسحرآمیزی بدونم که باری است همنام ودر خلاف جهت نبوغ.
"وقتی از خونه میای بیرون ،همه چیز توی این خراب آباد مسخره به نظر می رسه "
خیلی سخته که دائم سعی کنی یه چیزایی رو مخفی کنی،
وطوری بنویسی که
محیط ومکان توش به حداقل برسه. اینجوری داری به شدت خودتو کنترل می کنی.
اینم یه جور نوشتنه وممکنه تبدیل به یه سبک خاص بشه ومنحصر به فرد باشه.
اما این ،اون چیزی نیست که راضیم بکنه .
چون عنصرمکان وزمان رو توی نوشته خیلی دوست دارم.
نوشته ی بدون این دو عنصر برام چیز ناقصیه.
ومن ازچیزناقص تا اونجایی که در توانم باشه بدم میاد.
اما چه کنم که بسته پایم.
چقدر سوژه وچیزای بکر توی این خراب آباد هست
که میشه به نوشته تبدیلش کرد .
شاید روزی که خیلی آدم شجاعی شدم تونستم اونارو بنویسم.
وشاید به مرور زمان همه چیز برام عادی شد
وبدون توجه به عکس العملا نوشتم.
............................................
خب اگه کسی غیر از ویار های پسری آبستن دعوتم کرده بود، شاید نمی پذیرفتم.اما به
نمیشه "نه " گفت.آبستن عزیز به احترامت از جا بلند می شم از گوشه های دامن پلیسه ام می گیرم، برات
تعظیم ملایمی می کنم و با کسب اجازه از پیشکسوتان جمع پشت تریبون وا میسم.
حضار محترم!
من یعنی "من" این بنده که "من" باشم ، در اینجا ودر این مکان مقدس(!) میخام یه
اعترافی بکنم.
فقط لطفا بهم نخندین! صدای قهقهه هاتونو دارم میشنوم. به روم نخندین! هی! با توم خانم
پیرن هویجی بهم نخند، به شوهرتم بگو خنده شو نگه داره برا بعد ! خب!
من تا حالا عاشق نشده ام!
هه هه هه هه!
خب این دلیل نمیشه که نامه ی عاشقانه ننوشته باشم!
عنوان بازی چی بود؟!
اوهوم!
( "
عاشقانه مثل چیز"از کليه ي فارغان محترم دعوت مي کنيم که ديدگاه حکيمانه ي خود را راجع به عشق به هر صورتي که صلاح مي دانند ( اعم از نقاشي . مقاله . شعر . انشا . اس ام اس، پوستر و غيره ) در يک پست تشريح نمایند
.)طفیلی!
هه! عصبی نشید ! قرار نیست درباره ی یه سوژه ی تکراری حرف بزنیم!
همین جوری صرفا برای پیاده روی، روی اعصابتون این کلمه رو بالای پست گذاشتم!
پست امروز ربط خاصی(!)به این کلمه نداره!
بماند که
دراین دنیا هر چیزی یه جورایی به چیزای دیگه ربط داره.داشتم به تفاوت آدما فکر می کردم،از جنبه ی قدرت.
مطالعه ی خاصی درباره اش نکردم. یعنی دیگه مطالعه رو حذف کردم.
از ماه رمضون به این ور کلا کتاب قابل داری نخوندم! بیشتر درحد نوک زدن بوده یا مرور.
به مامان گفتم: مامان خبر داری دخترت دیگه هیچ چی نمی خونه؟
مامان گفت یه بار دیگه حرف کتابو پیش من زدی نزدیا!
لعنت به اون مادری که تو 15 سالگی دخترشو نمی فرسته خونه ی شوهر!
راس میگه به خدا! منم اگه روزی روزگاری مغز خر خوردم بچه دار شدم،
اگه دختر بود همون 12 سالگی شوهرش میدم،
اگرم پسر بود دیگه تا دیپلم !بعدش حتما یه دختر 10-12 ساله براش ردیف می کنم.
بچه نباید زیاد درس بخونه.
دم درمیاره! والا!برن زود راه ورسم زندگی رو یاد بگیرن!
توی کتابام مگه غیر راه ورسم زندگی نوشتن!
یه عده زندگی می کنن یه عده از زندگی اونا فلسفه می سازنن! به همین سادگی!
می دونین تازگیا چی تخیل کرده بودم؟!
اگه بگم باورتون نمیشه!
یه تخیل درباره ی دختر پسر هیجده نوزده ساله!
اون بخت برگشته ها اصلا منو تا به حال ندیدند.اما این دلیل نمیشه که ضمیر ناخودآگاه من
به اونا فکر نکنه، آخه من دیدمشون!
چنین گفت جاگوار:"وقتی مایل نیستی درباره ی چیزی حرف بزنی،
حتما درباره اش حرف می زنی
پس حتما درباره اش حرف بزن ،تا درباره اش حرف نزنی!"ا
پ ن : پست پایین رو با ورد پد تایپ کردم خیلی هم شلخته شده! می بخشین حوصله ی بازسازیم نیومد!!
من امروز مایل نیستم در باره ی احساس یک آدمی با خصوصیات طفیلی بودن بنویسم.
چون در حال حاضر از اینکه یک هفته به این ترتیب ادامه دادم ،داره حالم بهم می خوره.
شاید بعدا که بیشتر بهش فکر کردم چیز طنزی توش دیدم که بتونم بنویسم .
اما هم اکنون که 22ساعت از برگشتنم میگذره حس دیگه ای دارم؛حس غبن وحسرت.
ترجیح میدم به جاش سعی می کردم چیزایی درباره ی "دایه ی مهربان تر از مادر"
که دائماهم بهش فکر می کنم ،کسب کنم یا حداقل درباره ی "چایی نخورده پسرخاله گی"
که اصولا خوب از عهده اش بر میام!( این مدت اینجوری بهم ثابت شده!)زندگی انگلی بدی بود!از لحاظ لوازم آرایشی خوشبختانه مشکلی پیش نیومد.
اونقدر به وفور موجود بود که اگه دودرشون هم می کردم هیشکی متوجه نمی شد!
از سر تکبر لباس هم نگرفتم تمام هفته لباسای خودم بود. خیلی هم خسته کننده بود،
یک هفته با مانتوی چارخونه ی چین دار
*(!)همه جا آفتابی می شدم!اما ازاینکه توی آماده کردن غذا یا رفتن دنبال مسایل تدارکاتی هیچ نقشی
نداشتم ویا مثلا توی مغازه هاهیچ چونه ای بابت خرید دیگران نزدم،خب
کفرشون در اومد!چیزایی هم که من خریدم یا قیمتشون مقطوع بود
ویا اونقدر کم ارزش که احتیاج به چونه زدن نداشت!
من به این نتیجه می رسم که طفیلی بودن آدم رو کم ارزش می کنه.
چنين گفت جاگوار: "هدف از خلقت بعضي از آدما احتمالا ،كشيدن
سوهان بر روان تعدادي گوسفنده كه،
از قضا كره الاغ اومدن وقاطرهم خواهند رفت! "
پ ن : هنگام عروج ملكوتي اين شاهكار خلقت هم هيچ شاعري نخواهد گفت:
ناگهان چقدر زود دير مي شود!
تواضع جاگوارانه: از امروز مي تونين"جاگوار زو" صدام كنين!
تهديد جاگوارانه: هي!استاد مربوطه اگه فكر كردي توي اين پست هم اسمي ازت
مي برم،خب البته مثل هميشه خوب خرم كردي!اما اگه يه بار ديگه دم پرم بشي
و توي افكارم رژه بري به جان جاگوار نباشه به جان شازده كوچولو امر مي كنيم
عنوانت، اعمالت وصد البته انتقاد از تو بره جزخطوط قرمز وبلاگمون! ببين كيه
كه بهت ميگم!
بوسهل: جذبه ي گوسفنديت تو لباس جاگواري منو كشته!
يه سگ مدت ها دنبال يه استخون درسته مي گرده ،كلي زمان صرف مي كنه تا
خوب ليسش بزنه وجلا وصيقلش بندازه. مدتها هم زير خاك قايمش مي كنه تا سر
فرصت مزمزه اش كنه.
من اون سگم.
اما يه خروس بي محل استخونمو انداخت توي رودخونه ،به جاش چند تا پيه رو
بپيچيده بود لاي يه لته ي سرخ وبا نخ آويزون كرده بود از درخت تا من بپرم؛
بلكم دندون گيرم بشه. ونشد.
نمي دونم دوباره كي مي تونم يه استخون مثل قبلي پيدا كنم.
ميگم دكتربراهني يه كتاب داره با عنوان "جنون نوشتن" كه مدتيه تو نخشم
اين كتابو گير بيارم و كنجكاويم رو ارضا كنم. از اون دست انسان هاييه كه آدم
ميخاد همه ي آثارشو بخونه.
بگذريم.اين يه هفته جنون نوشتني داشتم از اون جنونا! ولي مي دونستم اين ورا
آفتابي شم همه ي تمركزمو سر اون طرح از دست ميدم. مثل معتادا نئشگي
عجيبي بود كه خدا رو شكرگذشت .
حرف اصلي:
اون بيرون همه پشت نقاب اي كيو سان بالا پايين مي پرن! اما اينجا ....
خب !
قضيه برعكسه!
ومن خوشحالم كه به جمع حقايق برگشتم!
اوهوم*
اهه اوهوم اهه**
قولپ***
در واقع:
سلام
توجه ! توجه!
اينجنابان : يعني من و جاگوار وكنيزك وبوسهل به سمع ونظر شما (دوست دخترايي
كه قبلا داشتم،دوست دخترايي كه قراره به زودي داشته باشم، دوست دخترايي كه
قراره در آينده ي دور برم پيداشون كنم،دوست دخترايي كه هيچ وقت نخواهم
داشت + غيره(!) )مي رسانيم؛ كه يكي از رفقاي شفيق ديشب باهام تماس
گرفت و گفت : چه نشسته اي كه استاد مربوطه به خونت تشنه است،و
فرموده: خونه تونو عوض كردين و مثل كبك شمارتو نمي گي فكر مي كني
بالاخره پيدات نمي كنم؟! برگرد و بي گاريتو تموم كن!
پس با نهايت حرمان و غم وغصه و ناراحت كننده هاي ديگر دارم
ميرم سواري (...)!
سعي مي كنم زود سر وته قضيه رو هم بيارم تا دوباره زيارتتون كنم.
يك هفته بعد از افاضه:
اندكي قيچي شد! نگران نشيد. در طول تاريخ خطوط زيادي تحريف شده كه اين در
مقابلش به حساب نمياد. به زودي شما هم به حقيقتي كه نويسنده ي اين سطور بر
شما تحميل كرده باور خواهيد يافت. حافظه ي جمعي ضعيف تر از اونيه كه كه بشه
فكرش رو كرد.به زودي خواهيد پذيرفت كه اصلا بساطي درشمايل لوس بازي
و هوچي گري دايرنبوده! به همين راحتي.
افاضه ي جاگوارانه: يك متن تا زماني كه نويسنده اش زنده است امكان تغييرو صد
البته تحريفش ممكنه!گور باباي مرگ مولف وفوكو و بارت و ياكوبسن و بقيه!
(البته در اين مورد استثنا!)
__________________________________
*سوتي جاگوارانه: اگه توجه كنيد(!) مي بينيد كه "بيگاري" رو به شكل تغيير
ماهيت داده ي(!)"بي گاري" نوشتم.
اين سوتي صرفا براي تست ديكته شناسي شما گافيده شده بود!
(اينو ديگه دارم مثل يه جاگوار دروق ميگم! چون بعد پسط شدن فهميدم كه مركتب
يك غلت املايي شدم!) حواله كردم به يه شير پاك خورده اي كه بياد وعوض
كامنت هاي نيش دار يكم سربه سرم بذاره. اما مثل اينكه توي بلاگفا همه رو از
شير گرفتن! بس كه اي واي نظر بدين ودوست دختر توي اين پست بود ،
"بي گاري" حيووني اصلا ديده نشد!
عوضش نمي كنم!خدا رو چه ديدي شايد يه روز فرهنگستان به اين نتيجه رسيد
كه "بيگاري" تركيبي است از: (بي + گاري = بدون گاري به كسي سواري دادن!)
و اون روز ما بادي در گلو خواهيم انداخت و به ضمير ناخودآگاهمون يه دست خوش
حسابي خواهيم گفت!
اگرم بر فرض غير محال اين امر ممكن نشد،اين سوتي ثبت مي شود بر جريده ي
بلاگفا تا ياد يك عدد جاگوار بماند كه در اين جهان لايتناهي چقدر كلمه وجود داره
كه اون ديكته شو بلت نيسط !
با نهايت احترام خصوصي مي باشد!
من امروز دلم يكم(!)پرشده، داره مي تركه ،ميخام يكم(!)
داد بزنم . همين.
"چنين گفت جاگوار:دختراي جوامع متمدن اونقدر لوس وفمنيست
(بدون دانستن زيربناهاش) بار اومدن، تازه از 40 سالگي به بعد
به صرافت حكمت خدا مي افتن. كار خدا! اون موقع نه زنن نه مرد!! "
شفاف سازي:اين پست يه دهن كجي اساسي بود به همه ي دختراي لوس
و نامردي كه وبلاگشون پره از" اخ وتف "وعشق جانگداز آن عزيز
سفر كرده*(!) ودرباره ي وبلاگ زنانه ي ما هم اصلا نظري ندارن!!
اعتراف:خدا رو شكر صبح تا شب دارم وبلاگ زنانه و جنس دوم مي خونم!
تهديد جاگوارانه:از امروزم قصد دارم يورش ببرم به چند وبلاگ زنانه
وفحش هاي بوسهلانه(!) نثارشون كنم.
* ده نا لوطي بيا بگيرش ديگه!