"وجودم چنان لبريز از تنهايي است، كه جايي براي تنهايي هيچ
موجودي ندارد. "قاد" ! هُلد مي ،أنا ظلوما جهولا"
بايد مي دونستم كه دو هفته خونه موندن آدم رو كاملا وجيه و موجه مي كنه!
بنا به دلايل امنيتي مدتي توي قرنطينه بودم،تا اينكه ديروز با والده ي گرام
تشريف برديم خريد.يك عدد كرم ضدآفتاب ومقاديري رنگ مو يحتمل احتياج
به دو تن آدم عاقل وبالغ دارد! خيلي وقت بود كه پشت دستمو داغ كرده بودم
با مامان جايي آفتابي نشم. بس كه تمام ايل و تبارش جمع شدن شهرك ما!
همون بهتر كه به قول دوست تركمون*
"گت من نن اوزاخ گز بيزي بير ير ده گورللر**"برا همديگه بخونيم.
همه رو برق ميگيره مارم چراغ نفتي!(ناسلامتي بشكه اي بالاي 80 دلاره!)
يكي از رفقاي مامان رو توي فروشگاه ديديم. داشتم با بچه اش كه شبيه يه
سيب زميني پخته است، تفريح مي كردم ؛كه متوجه شدم دارن پچ پچ مي كنن.
آدم اين موقع ها شامه اش خيلي تيزميشه.
مامان بهش گفت:نه والا دختر من هنوز بلد نيست چايي دم كنه!
گويا برادري داشت زنك!
چنين گفت جاگوار: " آخرين معجزه ي خدا بر انسان كلمه بود."
انجيل: " وكلمه نزد خدا بود."
قرآن:"ن وَ الْـقلم وَ ما يَسطُرون"
عرض شود ، يك شب كه تامل ايام گذشته مي كرديم و همچون اسلافمان
بر عمر تلف كرده تاسف مي خورديم!
و در اين رابطه داشتيم دنبال ريشه هاي علاقه مان به" كلمات" سر به
جيب مراقبت فرو مي برديم و در بحر مكاشفت مستغرق مي شديم
ونيت جزم مي كرديم كه بقيت عمراگر يك روز هم شد و
جان به جانمان هم كردند برويم زبان شناسي بخوانيم!؛
كنيزك بر رسم قديم از در در آمد و رنجيده نگه كرد
وگفت: ريشه ي همه ي علايق در دوران طفوليت خوابيده است!
منت خداي را عز وجل ،دفترچه ي دوران طفوليت را كه به زباله دان
تاريخ سپرده ايم!
پس چه باك كه ريشه هاي طفوليت نداشته باشيم!
رفتيم دنبال دفترچه ي ايام شباب.
رسيديم به آن مورخه كه ما را در اتاقي چپانده بودند تا براي كنكور
بخوانيم . از شانس بدمان همزمان شده بود با جام جهاني !
و از بخت ياريمان (!) در ستيغ آفتاب برگزارمي شد . ماهم
مترصد لحظه اي بوديم كه والدين گرام از در بروند وما از اين
جهان به جهان دگر شويم!
بله! مخلص كلام اينكه در آن دوران كه ما را به تهديد وارعاب مي خواستند
پرفسوركنند. در آن اتاق بالايي ( به ياد همه ي دختركان زجر كشيده ي
قصه ها كه در اتاق زير شيرواني معجزه مي كنند!).....
خب امروز من و جاگوار وكنيزك وبوسهل به اين نتيجه رسيديم كه
نويسنده ي خوب و جدي هستيم!
راستش اينارو "منیرو" از "ريچارد ويلي" پرسيده، اونم دقيقا
نگفته كه منظورش جاگوار ودوستان بوده
ولي ازبين جمله هاش اينطور استنباط ميشه!
جاگوار : ولي خداييش با خيلي از نظراتش درباره ي
رمان ها كيف كردم.درباره ي صدسال تنهايي
هم كلا باهاش همعقيده ام!
بوسهل:آخه زاغارت گاگول تو اصلا مي دوني اين بابا كيه؟!
كنيزك: پوففففففففففففففففف!!!!
چنين گفت جاگوار:
" اگر روزگاري جاگواري با كودكي در بغل در خيابانهاي اين بلاد متمدن
رويت نموديد ، بدانيد وآگاه باشيد كه تنها از بابت خيرات شب هاي جمعه
زن كاملي شده است !"
روزي كه با رفيق ناباب وكارتر توي علف زارهاي سرزمين مه آلود دنبال قارچ
مي گشتيم ،يك آن از دل جنگل،چشام خيره شد به سقف هاي سفالي كه توي
لايه هاي مه ،شبيه كاغذ هاي رنگي جشن تولد شده بودند.
خونه ي روياهاي من جايي بود كنار يه دماغه ، روي دماغه بشيني وپاهاتو
ازش آويزون كني ودر حال تكون تكون دادن پاها، دريا رو از اون بالا نگاه كني.
عجيبه اينجا اصلا شبيه ماندرلي نبود،اينجا اصلا دريا نداشت.اما من دلم مي خواست
خونه ي روياهاي من اينجا بود.
به كارتر گفتم: هيچ وقت نمي دونستم پاييز اينقدر زيباست،توي اين مه ونم نم بارون
زمين انگار دوباره متولد شده،اون پونه هاي وحشي رو ببين كه چقدر تر وتازه اند.
فقط وقتي رنگاي گرم برگا رو مي بينم متوجه ميشم كه الان بهار نيست.
كارتر گفت: هيچ عجيب نيست. چون از وقتي چشمتو باز كردي اين موقع سال توي
يه چارديواري حبس بودي و غير گچ وپاك كن وصندلي هاي چوبي چيزي نديدي.
اوج زيبايي هاي طبيعت، توي اعتدال خريفيه.
تا اينجا پيش مقدمه بود،من بعد اگه ميخاي فيض ببري التماس دعا!
چنين گفت جاگوار:
"كتابخونه بزرگ كردن به خودي خود عيب نيست.
صدبارشرف دارد به امانت گرفتن از اماكن عمومي كه
مجبوري در عرض 2هفته سنبل خواني كني.پس برهان خلف
باطل وقضيه به اين صورت برقرار مي باشد؛
در اين وانفساي مميزي بر ادامه ي چاپ كتاب اعتباري نيست.
قربون جيب بابا ! همچنان مي خريم.اما مختاريم كه نخوانيم!! "
از كرامات بوسهل اين است:
آدم گيج وپخمه به جاي ريختن خاكي بر سر خودش و دردهاي
بي درمونش ،هر روز كتاب خونه اش رو بزرگ و بزرگ تر
مي كنه.تا بتونه بي عرضگي اش رو با دايره المعارفگيش پوشش بده.
چند روزي رفته بودم،به يه سرزمين مه آلود تا زالزالك بخورم!
"رفيق ناباب" و خواهرش"كارتر" مخم رو زدند.
هه! تا سر كوچه هم بخام برم يه كتاب مي چپونم توي كيف .
چند تا كتاب ناتمام و دوتا جزوه انداختم ته ساك.
مامان ديگه اساسي به هر چي كتابه آلرژي پيدا كرده. ميگه چيكارتون كنم
اسيرين ديگه اسير!
بابا ساك رو برداشته ميگه وزنه است؟!
خب تو دلم گفتم اگه هوس خوندن يكيشونو كردم، اما پيشم نبودن چي؟
اما موقع برگشتن برا خودم زمزمه مي كردم:
نه محقق بود ،نه دانشمند چارپايي بر او كتابي چند
عين اين قحطي زده ها بايد كتاب خوند. اما نتيجه!؟
ديگه خسته شدم ازاينكه نويسنده هاي جورواجور بهم خط دادند.
بالاخره اونا هم از يه جايي شروع كردند ديگه. ولي از كجا؟!
برنامه ي مطالعاتي ماه رمضون كه ديگه شاهكاري شده بود:
صبح نهج البلاغه
بعد از ظهر نيچه
بعدش گهگداري قرآن
اگه قرآن خونده باشم حتما بعدش هگل(همين جور بي خودي،خودش ميشه)
بعد افطار،پنچر!
كار يه آدم بي هدف و بي برنامه مگه چيه؟
بعد چند سال علافي، كلاس مكالمه ديگه تعطيل. هر چي سطح ميره بالاتر خست
استاد هم همين طور. هيچ حرف تازه اي سر اون كلاسا نيست،نبود.
ديگه نرفتم. فكر كنم با همين هم ميشه گليم رو از آب كشيد بيرون.بعدشم شايد رفتم
يه موسسه ي ديگه. به عمل كار بر آيد،كلاس مكالمه كسي رو پرفسورنكرده.
پ ن 1: هيچ هنري توي اين خزعبلات نيست. از اولشم نبوده.
پ ن 2: اينا صرفا اراجيف يه بزدل صم بكم شده ي حرافه وبس.
پ ن 3: شايدهم يه مدت ديگه به سرنوشت چند پست مرحوم قبلي دچار شد.
پ ن 4 : اين پست نظر خواهي نخواهد داشت.
پ ن 5: لطفا اصرار نفرماييد!
شبي غمگين ومه آلود
كودكي درآغوش مادري گريست
زهدان عدم را جز آفرينش چاره نبود
زيور تنها يك بهانه شد
...
زايش
حلقه ي اتصال عدم به وجود
در مرگ زمين
وهماغوشي رنگها
همگام با زوزه ي باد
زيور را بهانه ساخت.
زهدان عدم را جز آفرينش چاره نبود
زيور تنها يك بهانه شد.