چنين گفت جاگوار:"ميشه بچه ي استرليزه (!)ي مامان موند،
اما تو قلمرو كلمات بعضي از تابوها رو شكست."
يكي از استادهاي قديمي داشت سخنراني مي كرد. منم كه دل پري از
مصاحبه ي نمايشي چند وقت پيشش در مورداخراجهاي استادها داشتم،
از دهنم پريد كه برو بابا !تو برو همون خشتكتو بدوز كه از لاش شورت
آبيتوديدم!
مامان خيلي برافروخته بهم گفت: تو چرا شلوار استادتو نگاه مي كني كه
شورت اش رو هم ببيني؟ برا يه دختر عيبه !
عينهو برق گرفته ها يه خنده ي خطاكارانه كردم.شرمم گرفت كه بين بچه ها
مامان همچين حرفي بهم زد.
فكر كردم اگه مي دونست تو پست قبلي فقط ماجراي wc واتفاقات
پيرامونيش رو گفتم چه حالي پيدا مي كرد!!!لابد اينم برا يه دختر عيبه!
شايد يه روز جرئت كنم به مامان بگم كه گاهي از نجابت زيادي احساس
حماقت مي كنم.هنوزم دلم ميخاد دوره ي دبيرستان بود و بچه هاي خفن
كلاس منم تو جمع خودشون راه مي دادند تا بدونم تو گوش همديگه
چي زمزمه مي كنند. نوجوونيم ازم گله داره كه همش با يه
موهويجي پاستوريزه تراز خودم هدر رفته.
بوسهل نق مي زند :"اون احمقي كه محل نجاست رو دوراز
دسترس اطفال* نگه مي داره خودش عين نجاسته."
*دقت بفرماييد كه در نق مزبور مهربانو جزواطفال محسوب گرديده است!
پانوشت از همه رقم(!):
1. نظرخواهي اين پست كاملا بهداشتي رو فعال مي كنيم برا
همه ي اهل فن وبساز وبفروش هاي مدرني كه احتمالا دلشون
2. همچين بوسهل اين پست رو به گند كشيد كه ديگه داشت يادم
رفت. ديروز چه روز شاعرانه اي بوده!
3. كي ميگه فقط لهجه ي يزدي و اصفهوني قشنگه؟! انصافا اگه ديشب
برنامه ي "كيمياي سعادت" شبكه ي 4 رو ديديد خودتون بگيد ،يك سال
از شعر شهريار مي گفتند اون حلاوتي رو كه با لهجه ي دلنشين
دكتر "ثروتيان" داشت ،مي تونست القا كنه؟!
4. حالا چون گيلك نيستم قرار نيست ترك باشم! ميشه ترك نبود اما ترك
ها رو دوست داشت وقتي لهجه شون به قشنگي اين استاد مياندوآبي
باشه ونماینده شون شهريار بلندنظر.
5. روح بوسهل رو كمي تا قسمتي تلطيف كرديم،اما شوك ديروز
فعلا به قوت خودش باقي مونده .
6. باشد كه رستگار شويم.
سر پل صراط يخه تو مي گيرم. هيچ گذشتي هم تو كار نيست.
تو آره با توام چادر چاقچولي زبون نفهمي*
كه هيچ وقت قرار نيست وبلاگ منو بخوني!
از وقتي اومدم به اين خونه، روم به ديفال از هرچي مستراحه زده شدم!
همه شون هم تقصير توئه!
ديشب هم كه ديگه نورعلي نور بود.
در دل شب ،در كورسي كه بين ما و سايه ها راه افتاده بود،
عينهو يك دونده ي چهار در صد مترمسير مستراح تا خونه رو طي
طريق كرديم، بي خيال پله ها از همون وسط پرش ارتفاع رفتيم تا
زود به اندروني برسيم!
اما قضيه به اينجا ختم نشد! سايه ها كه از تعقيب ما دست بر نمي داشتند
، تا خود صبح به شكل گربه هاي صد در صد ايراني روي ديوارها
كشتي با چوخه راه انداخته بودند!
ترس كه ديشب در جانمان ريشه دوانده بود،
نصفه هاي شب به خواب نازمان هم سرايت كرد،
تا ما با جيغي زهردار تمام خانواررا از خواب سير كنيم.
خودم كه هيچ چي ،جواب نه نه ي بيچاره ي ما رو كي ميخاد بده؟!!!
دختر گنده اش ترسو از آب دراومده! اينم به هنرهاي ديگه اش اضافه شد!
بيچاره سر سحري آنچنان لوس كنانه نگاهم مي كرد،
انگار از سفرآخرت برگشتم!
اولشم به بابا گفتيم حالا كه هيچ چي ،سر سياه زمستوني كي ميره اين همه راه!
حمام گنجعلي خان رو كمي كوچيك مي كنيم،
عوضش يه مستراح نقلي بغلش در مياد.
گفت نه! نماي خونه بهم مي خوره!
گفتيم جهنم وضرر يه دستشويي غرب زده ميزاريم برا همچين اوقاتي!
مامان گفت:پيف پيف پيف!
حالا بيايين بكشين. دختر به اين گندگي!
ملت فكر مي كنند از اولش عيبي چيزي داشتم.
من كه مي دونم رو دستتون موندم ديگه!اين خط ،اينم نشون!**
ما هم كه بچه مسلمون! از صبح علي الطلوع هر چي تو
رساله ي مرجع تقليدمون بالا پايين مي كنيم،
چيزي درباره ي محل استقرار مستراح پيدا نمي كنيم!
ديگه موندم شباي ديگه قراره چه تيارتي برا همسايه هاي روبرويي_
كه حس ششمم ميگه گهگداري بدشون نمياد از پنجره سركي
به خونه ي اين تازه واردا بكشن_ بازي كنم!
*اون خانم محترمي كه اول اين زرنگاشت (!)تهديد جاگوارانه اش كرديم ،
صاحب قبلي اين خونه بوده كه گويا قرآن خواني بوده كه دستشويي خونه رو
بعدا گفته خراب كنند وفقط به همون تو حياطيه قناعت ورزند.
** اينم يه تهديد جاگوارانه ي ديگه بود برا مامان و بابايي كه قرار نيست
چششون به وبلاگ محترم ما بيفته!
چنين گفت جاگوار:" بعضي از انسان ها مثل يه كاتاليزور سرعت
واكنشو مي برن
" از خود را به رخ كشيدن بدم مي آمد. از افرادي هم كه اين اخلاق را داشتند،
بيزار بودم. كاملا فراموش كرده ام كه آخرين بار، كي براي درس
جواب دادن دست بلند كرده ام.
در ده سال گذشته اش كه حتي با قاطعيت مي توانم بگويم اين كار را نكرده ام.
چوب اين خصلت را هم بارها خورده ام.
وبراي جبران سعي مي كردم از زاويه اي كه قبلا به موضوع نگاه نكرده اند
بهش نگاه كنم.تا در موقع مقتضي به كارم بيايد.
حالا فكر مي كنم تمام زندگيم وقف اين شده كه از تقليد اجتناب كنم.
آن هم تنها به يك دليل ساده؛كسي فكر نكند دارم خودم را به رخ مي كشم.
چون عذاب وجدان بعدش برايم خفه كننده بوده است .
اما ديشب يك تخطي كوچك كردم!
قبلا در پستي از وابستگيم به ديگران ناليده بودم.
ديشب كمي تا قسمتي جبران شد.
آنچنان اين شهامت برايم شيرين است كه نمي توانم لذتش را با عذاب
وجدان به رخ كشيده شدن هم خراب كنم.
عروسي پسر يكي از همسايه هاي سابق دعوت بوديم.
چقدر با خودم كلنجار رفتم كه بروم يا كه نه. بالاخره رفتنم چربيد.
در مهماني غريبه بوديم. غير از مادر داماد همه ي چهره ها برايم تازگي
داشتند.از بي برنامه گي شان هم كمي كلافه بودم. به مامان مي گفتم كاش
يك ساعت ديرتر مي اومديم. فضا كاملا نچسب بود.
بالاخره مهماني رونق گرفت. حالا نوبت آن بود كه "خوشگلا پاشن برقصن" !
هيچ رقمه قصدي براي رقص نداشتم.اما مثل اينكه مادر داماد اين طور
فكر نمي كرد! بهم گفت بايد بلند شي.خنده ام گرفت. بهش گفتم بعد از شام!
گفت اون مال سري دومه دختر!
چه آهنگي دوست داري؟ گفتم "اندي " يا " منصور"!(ارواح اجداد رقاصم!)
رفت كه پيدا كنه. بيچاره فكر كنم گير نياورده بود. خواستم بگم بابا اون
فقط يه نخود سياه بوده زياد خودتو علافش نكن. اما او ول كن معامله نبود!
يه آهنگ روتين بود كه همه مي رقصيدند. به آبجي كوچيكه گفتم پاشو ملت
مشغولن بين جمع چند حركت موزون انجام بديم تموم شه ،بيچاره پيرش در اومد!
گفت باشه برام فرقي نمي كنه چه آهنگي باشه. يه ندا بده بلند شم.
براي اولين بار در تمام زندگي پربارم!بشريت رو از يك معضل نجات دادم!
: اون موقعي كه خودم خواستم بلند شدم. وهمه ي عواقبشم هم پاي خودم بود!
اعتماد به نفس يافته بودم اين هوا! تو بگو خود جميله بود كنيزك مال يه دقيقه اشه!
با كرنشي مختصر نزول اجلال فرموديم!
ومادر داماد جمعي رو از نگراني نرقصيدن ما در آورد!
ديگه سري توي سرا پيدا كرده بوديم. نه بابا همه از پير مجلس رخصت
مي طلبيدند! ملت هم كه ماشالا همشون يه پا رقاص. هر كي با خودش يه
سي دي آورده بود تا سازشون نا كوك نباشه خداي ناكرده.
تازه قيافه ها برام جا افتاده بودند.كه خاله ي داماد از آرايشگاه تشريف آوردند!
جاگوار سوسك شه اگه تا حالا ديده باشمش! يه راست اومد سراغم كه پاشو يه
چرخي توي مجلس بزن ! گفتم و اللهه تازه رقصيدم! گفت من كه نديدم!
از اين كه دوباره ازم بخاد و بين اون جمع با نرفتنم ضايعش كنم بلند شدم و
با خودش چرخيدم.ديگه داشت باورم مي شد كه با رقاص محله اشتباه گرفتنم!
سري هاي چندم رقص بود.
ديگه دور دور رقص عربي و كردي وتركي بود. تمام لوازمشم آورده بودند.
فقط همونمون مونده بود كه در اين سري هم براي غافلگيري جمع از اين روسري
زلم زيمبوها ببندم دور كمر واسشون عربي بيام!
كسي كه تا حالا با اراده ي خودش بين جمع هنرنمايي نكرده حال من رو خوب
مي فهمه. فقط خواستم بگم هر وقت يك رفتار نا هنجار در انسان عذاب آور باشد،
وانسان در پي رهايي از آن معضل، شايد با همت امكان بهبود باشد.
كافيه آدم جرئت كنه.
كشف جاگوارانه : اگه درنوجواني به اين مهموني اومده بودم، يحتمل شغل مورد
علاقه ام
بچه ها رنگ از رخسارشون پريده حيوونكيا!
آخه مي خوان برگردن مدرسه!
بس كه بچه مثبتم شايد منم دوباره بوي كتاباي تازه دادم!
بچه ها وايسيد منم مي خام بپرم تو نقاشي!!!
بچه بوديم، جاهل بوديم؛ به يه سري كارهاي غيرانساني مبادرت مي فرموديم!
شما كه نمي خواهيد يه طرفه به قاضي برويد؟! اول جرمو بخونيد بعدا قضاوت!
راستيتش ما مرتكب عمل شنيع قاچاق لينك مي شديم ! نابالغي و هزار دردسر!
بماند كه كسي بخواهد باهام همچين رفتاري بكنه به عنوان يك نويسنده ي
فوق حرفه اي فوق مردمي كه دوست داره چش تو چش مخاطب افاضه كنه
مراتب اعتراض خودمو به گوش همه ي قاچاقچيان مي رسونم!
اما به دليل باليدن در مملكت نترسي كه به "كپي رايت" ميگه برو عمو باد بياد!
هنوز طعم خوش اين قاچاقو زير زبون احساس مي كنم!
يه جور حس كنترل نامحسوس طرف. ويه جور حس عدم مسئوليت
درقبال اتفاقات ميمون وناميمون!
اينجوري هيچ تبريك روزتولد،سالگردتاسيس وبلاگ، جشن هاي ملي-
مذهبي،جشن هاي مخصوصي كه از طرف نويسنده ي مزبور اعلام ميشه،
يا تسليت بابت دپ شدن كه دم دستي ترين اتفاق ناميمونه،قبول نشدن توي دانشگاه
و توبيخ توي محل كار و...رو معافي. ومجبور نيستي اداي دايه ي مهربان تر از
مادرو دربياري.
هروقت هم دلتو زد بدون هيچ اطلاع رساني مي توني بهش سر نزني.
اين روزا "بوسهل" هي وسوسه ام مي كنه كه اين عمل غير شرافتمندانه
رو تكرار كنم!
اما اين *"مامور مخصوص حاكم بزرگ ميتي كومن" احترام بگذاريد!
تعهد انساني رو به رخم مي كشه. به خصوص كه از چند تا وبلاگ خوشم اومده
ودائم گمشون مي كنم.اون گوشه بندازم خيالم راحت ميشه!
اما نمي دونم بهشون بگم لينكشون كردم يا نه؟!!!!
مي بينيد در چه تضاد شديد فلسفي گرفتارم!!!!!
تازه به پاسخ هاي احتمالي وبلاگ نويس محترم هم فكر كردم!
گزينه ي اول اينه كه طرف اصلا به روي خودشم نخواهد آورد كه
همچين پيامي دريافت كرده،منم خوش وخرم مي رم به صفاي خودم ادامه بدم!
اما درگزينه ي دوم طرف به اين پيشنهاد جواب ميده . يا جواب
منفي مي ده ،كه البته اين از محالاته ، مگر اينكه خلافش ثابت بشه!
ويا جواب مثبته كه باز متضمن چند حالته:
1. باشه عزيزم ! منم از داشتن دوستي مثل تو خوشحال ميشم.
منم لينكت مي كنم.بعد ممكنه تبادل نظر بينتون برقرار بشه ،ويه
دوستي موثر و حس درك متقابل.كه اين ايده آل ترين حالت ممكنه است.
2. باشه عزيزجون!مخالفتي ندارم. مي توني لينكم كني. بعدش همه چي
بينتون تموم ميشه(آخه تو جونت دراومده پبشنهاد دادي!) وممكنه يواش يواش
به اين نتيجه برسي كه داره حالت از اين همه دروغي كه طرف ميگه به هم
مي خوره و از وبلاگت حذفش كني.
3. در حالت سوم كه باعث شده به قاچاق لينك علاقه مند بشم،اينه كه از آنجايي
كه طرف يك انسان بسيار بسيار بخشنده مي باشند و هيچ بخششي را بدون پاسخ
نمي گذارند بهت ميگه: مرسي از لينكتون منم جبران مي كنم!
اين جمله از هزار تا فحش هم بدتره. يعني اينكه صرفا اين يه جور جبران لطفه
وهيچ ارزش قانوني ديگري نداره!
وادامه ي رابطه هم تبديل ميشه به مبادله ي كالا به كالا! نه ببخشيد مبادله ي نظر
در مقابل نظر ، يك رابطه ي فوق ليبراليستي!
احتمالا مواردي ديگه اي هم هست كه من باهاشون مواجه نشدم. شما برخورد
داشتين يادآوري كنيد.
در اينجاست كه شيخنا "جاگوار " فرمودند: علي الحساب مي توني اون چهار تا
لينكي كه بهشون اطلاع رساني نكردي رو به عنوان نمونه ي جامعه ي آماري
مورد پرسش قرار بدي، وبعدا تصميم مقتضي رو از روي همين نمونه گيري اتخاذ
كني.
بوسهل ميگه : برو بابا دلت خوشه. بيخيال اين سوسول بازيا. تو دوست داري
بخونيشون. اونا كه قرار نيست جورتو بكشن. هر وقت دلشون خواست پيدات مي
كنن.
كنيزكم كه منفعل تر از ايناس. از هيچ دوستي تازه اي هم استقبال نمي كنه. و به
همه ي روابط هم مشكوكه.
اما بنده كه مهربانو باشم نظر جاگوار رو مي پسندم. و ميرم كه امتحانش كنم.
*مامور مخصوي حاكم بزرگ يه چيزيه در مايه هاي " عذاب وجدان و اينا!
پ ن1 : مي دونم خيلي طولاني شده وحوصلتون سر ميره ولي اگه اين يكيو نگم خوابم
نمي بره!
پ ن 2:جووني يادت به خير!اين نادي و بهنام محمودي توي تيم نوجوانان قهرمان آسيا
می شدن و توي آزادي جشن مي گرفتن هنوز يادمه! حالا ديگه بزرگ سال شدن!!!اي دل
غافل!!!ببينم بچه ها تو اندونزي بهتون نون نمي دن؟ يا دارين با توپ پلاستيكي تمرين مي
كنين؟ اين سرويسا چي بود هي حروم كردين؟ ها ؟
فكر مي كرديم قراره با تعداد واليبال و بسكتبال تو المپيك افاده بيام. مثل اينكه المپيك واليبال
هم ماسيد!
دوست داشتم وقتي آهنگ خوشگلا بايد برقصن رو ميذارن پاشم برقصم.
اما اين كارو نكردم. وبا آهنگ از اون بالا كفتر ميايه رقصيدم.
چون كه موقع پخش خوشگلا بايد برقصن كسي صدام نكرده بود.
به اندازه ي كافي شجاع نيستم.هيچ اتفاقي نمي افتاد اگر موقع پخش اون
آهنگ بلند شده بودم. هميشه كه قرار نيست ديگران به جاي من تصميم بگيرن.
ممكن بود چند تا از اون زنيكه ها بغل گوش همديگه بگن : نگا كن خواهر
جون اينم دم در آورده!
ولي براي ادامه ي اون مجلس حال بهتري داشتم.
استقلال طعم خوبي ميتونه داشته باشه، مثل طعم خاويار ،پسته ي
رفسنجان،غذاي چيني وهزار كوفت وزهرمار ديگه كه امتحان نكردم.
*ورود كنيزك و بوسهل زوزني اونقدر اتفاق ميموني نبود كه نويسنده ي
وبلاگ بخاد براي اومدنشون ديمبله ديمبو را بندازه. اينا قبلا هم حرف زده
بودند اما حالا مستقل شدند. شايد يكي قدرتش زياده ويكي مورد ترحم
نويسنده ي وبلاگ قرار گرفته. ورودشون كاملا طبيعي اتفاق افتاد و هيچ
ترتيب وروال خاصي از سوي نويسنده براشون نيست. اونا حضور دارند.
شايد متاسفانه!
"چنين گفت جاگوار: بچه ها بزرگ ميشن، عمه خانوما مكه ميرن ، اما يه عمه خانم خوب به
همه ي بچه ها نهار ميده ! "
بازم در حال خوردن نهار سوژه ي امروز را اختيار فرموديم!
چنين گفت جاگوار: اگر ديگران در حال دست به آب، افاضات مي فرمايند ! ما در حال
لنباندن تفويض كلام مي شويم!
موضوع از اين قراره كه ما يه عمه خانم داريم كه خيلي زن با كمالاتيه ، هر چقدر از خوبياي
اين زن بگم زبانم قاصرتر ميشه!
البته ايشون عمه ي مامانمونه كه ما بهش ميگيم بي بي . و چند وقت پيشام كلي از فهم
وشعورش پيش همه ي فاميل تعريف كرده بودم.