"چنين گفت جاگوار: بعضي از آدما غارنشين خلق شدن"
پ ن : این نظرات خصوصی رو کجای دلم بذارم؟ یکی بهم بگه.
جدي عده اي فكر كرده اند وبلاگشان دفترچه ي چرك نويس است؟
اصلا قرار است در وبلاگ چي بنويسيم؟
مدتي بسي طولاني است كه دارم به اين موضوع فكر مي كنم . بالاخره اينجا دفتر
خاطرات و يا وقايع نگار من است؟!
من كه آدم مهمي نيستم كه ديگران از مرور روز نوشتهايم كنجكاويشان ارضا شود.
كم كم دارم به اصل تعهد در نوشتن متعهد مي شوم!
يك سوال:
وقتي كسي با صداقت هر چه در دل دارد مثل يك تهوع تف مي كند بيرون ، با خود
فكر مي كنم خب حرف بعديش چه مي توانست باشد؟
خوبي محيط وبلاگ اين است كه آدم ها نقاب زده اند به چهره هايشان . من چه مي
دانم كسي كه از همه ي بغض هاي فرو خورده اش نوشته ،كيست وكجا زندگي مي
كند.
وقتي كسي هر آنچه از عقده هايش خواسته نوشته و ازنوشتن استعفا مي دهد آيا
دارد از خودش فرار مي كند؟
دارم يواش يواش از عقيده ي سارتر درباره ي آزادي تعجب مي كنم !
چطور مي توان روزي را تجسم كرد كه هيچ ديواري بين افراد نباشد؟
در چنان روزي همه ي انسان ها بايد تمام وجودشان دل باشد ( يعني ممكن است!)
راستي را سارتر يك جمله ي درخشان ديگر دارد:
" فكر نمي كنم مورخ بودن به كسي اهليت تحليل روان شناختي بدهد .
در حوزه ي كارمان ،ما فقط با احساس هايي كلي سر وكار داريم كه آنها را با
الفاظي چون "جاه طلبي "و "نفع طلبي" مي ناميم."
چنين گفت جاگوار:"در درون هر دختر يك روح زنانه ي لطيف و مهربان خوابيده
است كه گاهي بيدار مي شود!"
وقتي اول صبح حس شنواييت قبل از حس بيناييت بيدار بشه همينه ديگه!
اول فكر مي كنم اين همسايه ي بغلي است كه اول صبحي هوس جارو برقي زده به سرش. نه صدا نزديك تره،اوه بابا است كه توي حياط داره صندلي هاي ماشينو جارو مي كشه.
صبح بخير بابا! سلام يه سطل بيار اين پودر ماشينو بريزم توش.
بعد برنامه ي آقاي حامدي و كلي تفريح با شاگرداش!همه شون دارن عبوس ورزش مي كنن كه كارگردان ميگه بچه ها مثل حامدي نيشاتونو باز كنين!
خيلي بامزه بودن دارم بهشون مي خندم! هاها هاها هاها
بعد كه دارم به سبك خودم صبحونه مي خورم(لم ميدم روي يه صندلي و پاهامم دراز كش روي صندلي ديگه) به برنامه ي امروز فكر مي كنم. مهربانو عزيزم ديگه پشت گوش ننداز استاد بفهمه كلي دلخور ميشه كارتو شروع كن. بعد به خودم قول ميدم كه چشم اما قبلش بايد يه جارو برقي بكشم به اين خونه! هوس جارو برقي زده به سرم!
در حال دعوا كردن با داداشي كه پول سي دي هاشو ميخاد جارو برقيو ميارم وسط پذيرايي.
لااقل صد تومنشو بده.
خب فكر مي كنم منصفانه است . دوهزار وصدتومن ميارم.
آبجي ميگه نه آفتاب از كدوم طرف دراو مده مهربون شدي؟!ميگم نه
دو تومن مال خداست صدتومن مال داداشي.
با جارو برقي شروع مي كنم اول زير فرشا ، فرشا رو مي تكونم .بعد بهترين قسمت ماجرا شروع ميشه:
به به ! چه هورتي ميكشه اين جاروبرقي لامصب!
چه حس خوبي داره وقتي كه آشغالا از لوله هاش ميرن بالا!
دارم به سبك هاي جديد جارو كشيدن هم فكر مي كنم. به داداشي ميگم نگاه كن شيشه رو اينجوري جارو مي كشن! جدا چه كيفي ميده روي ميزو جارو بكشي!
تازه چند دور همه جا رو، جارو ميكشم تا مطمئن بشم چيزي روي زمين نمونده. مي بينم مامان داره اسباباي زمين تحت فرمانشو جا به جا مي كنه.ميگم ميخاي آشپزخونه رم جارو بكشي؟ ميگه آره.
خب پس فرصت خوبيه برم اتاقمو مرتب كنم تا جارو جون بياد تو.
اول از همه اون گليم بي ريخته رو ميندازم بيرون .
مامان! من ديگه نميخام اين توي اتاقم باشه.مامان كه داره با تلفن حرف ميزنه همين جور متعجب نگاه مي كنه.
خب منو جارو جون داريم شر همه ي آت وآشغالارو از اتاق كم مي كنيم. نه دلم نمياد اين قاصدكا نه. آخه چند روز بود هي از اون پنجره بي ريخته قاصدك مي اومد تو. بعد منم جمعشون كرده بودم توي كيفم. چند تاشو جارو هورت ميكشه. شايدم چندتاشون توي كيفم باشن باز.ميل سر آبجي كوچيكه هم ميره تو شكم جارو برقي..خب ديگه فكر كنم كارم تموم شده.
آبجي كوچيكه هر چي هندونه توي ظرف بوده خورده!
ببينم توم هوس جاروبرقي كردي!اي جارو برقي!
بعد حالا نوبت هندونه است .حالا دارم به سبك هاي جديد برش هندوانه فكر مي كنم!
تمام هندونه رو مثل ديروز برش ميدم. بعد بابا مياد. دارن با مامان حياطو مي شورن. نه هوس حياط شستن به سرم نمي زنه.ميرم سراغ كتابم.
حالا وقت ناهاره. دلمه ي بادمجون با برنج وسبزي وته مانده ي سالاد ديروز.
يه دختره ي تازه چاق شده داره مي خونه.بلند ميشم سبزي بيارم بابا ميگه آبم بيار.
نمي دونم از اين دختره چي ميگن. ميگم خيلي دختر لوسيه.
بابا ميگه آره يكم لونده.آبجي كوچيكه ميگه خيلي هم نارسيسيمه.مامان ميگه با اون تيپ مي رقصه هم. آبجي كوچيكه ميگه لباسشو شبيه خروساس!
همه بلند ميشن آبجي كوچيكه داره ظرف سالادو ليس ميزنه فكر كنم خيلي كيف بده اما من اصلا حالا دلم نميخاد. بيشتر ميخام ته مونده ي غذاي توي ظرفارو تميز كنم.
بعد آبجي ميگه مامان از مهربانو تشكر نمي كني امروز خيلي زحمت كشيده!
مامان ميگه آدم كه توي خونه ي خودش كار كنه تشكر نمي خاد.به آبجي كوچيكه ميگم :ميدوني مادرا زياد دوست ندارن بچه هاشون كار كنن؟
ميگه آخه چرا؟!
ميگم آخه فرمانرواييشون به خطر ميفته!
ميگه امان از دست اين قدرت!
در حال تميز كردن ميز دارم با خودم زمزمه مي كنم
بي مزد بود ومنت هر خدمتي كه....................
آبجي كوچيكه داره در يخچالو مي بنده كه با تعجب ميگه اوه خداي من چه خبره؟
فكر كنم تاثير مارسل پروسته!
ميگم نه بابا! همش تاثير امواج مثبتيه كه از عمه بزرگه در كومبره دريافت مي كنم!
راستي ميري بيرون هر چي از كامو گيرت اومد بگيريا!
_ نه مگه از جونم سير شدم. مبادا بري سراغ كامو ها! فكر كنم يه كتابايي در حد پروست خوب باشه!
بعد ميگه شيطون :دوباره پلك دلم مي پرد نشانه ي چيست؟!
هيچ بابا ! منظورت چيه؟
هر كيم بخاد بياد وقتي من ومامان بريم دندون پزشكي زير پاش علف سبز ميشه. حالا دارم به كار دندون پزشكا فكر مي كنم.
بايد اونم خيلي كيف بده ها!
آهاي ملت!
من نمي تونم مارسل پروست بخونم.
بالاخره مارسل پروست رو كوبيدم به ديوار!
اي كوفت!
يكي نيست بگه آخه نونت كم بود آبت كم بود اين طرز نوشتنت چي بود.وبلاگم
نداره بري بهش بگي :
مارسل جان قربونت بره اون عمه بزرگه در كومبره چه مرگت بود خب رك
وراست مي گفتي ديگه.
مي خواستي بگي منم عقده ي اديپ گرفته بودم . مي خواستي بگي:
يك عمرمي توان سخن اززلف يارگفت در بند اين مباش كه مضمون نمانده است
؟؟؟!!!!!
آي چقدر بدم اومد از اين فرانسواز!
آهاي جماعت وبلاگ خوان!
توي ده ما از اين كتابا نمي خونن توي ده شما چي كار مي كنن؟
يه مدتي بود كه تصميم قاطعي گرفته بودم براي راه اندازي يك وبلاگ جديد!
مي خواستم مهربانو سرجايش باشه، ويك وبلاگ با نام "چنين گفت جاگوار" راه بيندازم.
كه خاطرات واحساساتم را در مهربانو بنگارم وحالات خاص، طنزها، كشفيات و... را در جاگوار.
اما بعد حس كردم اين كار باعث دو تكه شدن وجودم خواهد شد.در حالي كه همه ي اين حالات در يك نفر تعبيه شده. بنابراين جدا كردن اين دو گونه ي وجود به معناي كتمان حقيقت است.
تا اينكه امروز به ذهنم جرقه زد كه يك كار ديگر بكنم:
هردو همزمان از درونم حرف بزنند. البته هردو كه همزمان حضور پيدا نمي كنند يعني من اين طور فكر مي كنم. شايد فردا جور ديگري فكر كنم!
واز امروز هردو امكان حرف زدن خواهند داشت بدون اينكه من بخواهم جلوي حرف زدنشان را بگيرم.
وشما از نام نويسنده ي پايين متن خواهيد دانست كه كدامشان هستند. البته هنوز محدوده و چهار چوب مشخصي برايشان ندارم.اما شايد مهربانو آغازگررراهي است كه به وسيله ي جاگوار انجام مي يابد.
از قديم هم گفته اند كار را كه كرد،آنكه تمام كرد!
وحال قضاوت با شماست.
تغييرات ديگري هم رخ خواهد داد كه متعاقبا اعلام خواهد گرديد!