تا حالا شده حس كنين كه چيزي، يه نيرويي با تمام وجود صداتون مي كنه ولي شما
قدرت جواب دادن بهش رو ندارين؟
چند روزه اينجوريم .بيشتر، اين دو روزي كه خودمو تو خونه حبس كردم اين حس
رو دارم .خير سرم به خودم گفتم دوروز كمياب در زندگي پيدا كردم مي شينم
وكاراي عقب افتاده رو سر وسامان ميدم .ولي نشستن همان ودق مرگ گرفتن
همان.بوي خاك بارون گرفته از توي حياط بياد ومن اينجا بشينم ويه چيزي از
رودكي بخونم؟!
عمرا بتونم طاقت بيارم.نتونستم هيچ كدوم از كاراي عقب مونده رو راست وريس
كنم بدترخودم عذاب كشيدم .ديگه من باشم آرزوي خونه نشيني نكنم.
تازه وقتي روز پركاري داشته باشم شب با خيالي آسوده به حالت مرگ مي خوابم
..وچيزي يادم نمي افته.اما اين دوروزه خوابمم نميادوبدجوري از همه ي برنامه
هام عقب افتادم.
بوي بهار ،هواي بهار واقعا مسحور كننده است.انگار توي بهار جنون فصلي مياد
سراغم.از اينكه توي خونه باشم واون طبيعت سحرانگيز بيرون از خونه كلي
حسوديم ميشه به همه ي اونايي كه خونه هاي بزرگ با يه حياط درندشت وسط يه
باغ دارن.با پاهاي برهنه وسط باغ مي دوند زير بارون قدم ميزنن وخيس ميشن از
درختاي باغ بالا ميرن .زمين مي خورن. بعدش با كفشاي گلي ولباساي پاره پوره
ميان توي خونه ومي دوند توي حموم. چه كيفي بده اون استحمام!
خدايا من دلم يه "ماندرلي" ميخاد.