وخوشحالم که هنوز دارم می خندم. یعنی هنوز می تونم دارم می خندم.
همه ی کتابامو جمع کردم،هی برمی گردم قفسه ها رو ببینم نکنه یه کدومشون جا بمونه.ژژی تشر زد :از یه کارتن بیشترش نکن.بعد خودش تا اسکاچ هم خریده.لحاف هم گرفته. میگه سرمایی هستی.سارا حرصش درومده میگه:چه معنی داره دختر کوهستان اینقدر سرمایی باشه. چمدونم دست آدم نیس که ،من که یاد گرفتم چله ی تابستون هم بلرزم؛بس که اینجا سرده . (آیکون قطب جنوب)
حالا این جهازکشونش زیاد مهم نیس.حالا که ژژی تا اسکاچشم خریده مجبوره همه رو با بوا بیاره. چیزی که برام حساسیت میاره کاریه که قراره این دو سال بکنم.لیست واحدها همونایین که من استعدادشو ندارم.صد سال دیگه هم دوست ندارم مثلا متخصص تاریخ جهانگشا بشم.این یعنی شروع دوزاریهای کج ،ارورهای گاه وبیگاه سر کلاس و اعتراض های مسخره یک زمخت بی خبر از لطافت مثلا تاریخ جهانگشا! (آیکون امواج منفی)
بوی ماسک های جور واجوری که فقط خودم می تونستم تحمل کنم، قراره تو اتاقای بیست سی متری را بندازم. بوی مخلوط آرد برنج وشیر وغیره چه کند در جمع چهره های جدید! (آیکون فریده ی بزنگاه)
زندگی گیاهخواری ،گود افتادن زیر چشم ها ، سفید شدن موها ، میدون انقلاب،کتاب خونه ی ملی،بی کاری، جیب خالی، بی عرضگی ،آویزونی بر گرده ی سیستی... (آیکون مردم از این همه خوشبختی)
زندگی تازه ای داره شروع میشه بدون اینکه من تغییری کرده باشم.خب دقیقن دارم تلقین می کنم وباز اون حس لعنتی بر می گرده. دلم به حال ژژی می سوزه که دلش خوشه فقط .فقط. ( آیکون دختر خانواده)
خودمم دقیقن شکارم که چطور تونستم روی خط زمینه بنویسم! ولی زیاد جای نگرانی نیست به محض اینکه اولین ارورو تو محیط جدید ساطع کردم بازم به لحن اشرافی سابق بر می گردم ناخودآگاه! ( آیکون من وخواننده نداریم ؛شمام بچه های من)
گمونم فردا صبح راه بیفتم برای شروع زندگی جدید وچیزی که انتظارمو می کشه .من حتا دانشکده مم تا حالا ندیدم! (آیکون تو یه روز درس میشی)
هی وسوسه میشم بیام آخرین نامه رو پست کنم و برم باز می بینم من هنوز حرفی نزدم! نمدونم چطور شد که نوشتم؛به هر حال بی هدف بود.همین جور یه روز که کلافه از دانشگاه اومده بودم وداشتم می ترکیدم خواستم یه جایی داد بزنم و بالاخره اینجا افاضاتو شروع کردم. هی پست زدم هی پاک کردم.بعدش یه چیزایی نوشتم.ولی من هنوزم حرفی نزده بودم! اینجا همون کوچه پشتیه بود که من خجالت می کشیدم شلوارمو بکشم پایین. واکنشا به هر چیزی متفاوته دیگه.من خیلی ضعیفم.باز تو اون خلوته هم دودستی گرفتمش که مبادا یکی ببیندش همین جور با شلوار زمینو خیس کردم!
لارس گمونم اینجا همون جایی بود که قرار بود من نقش نامرئی رو ایفا کنم .ولی خب این همه ی اون چیزی نبود که من می خواستم با نقاب ایفا کنم، بالاخره هم شبیه دنیای مرئی شد یه چیزاییش شاید.
خیلی وقته به خودم هیچ چی ندادم.فک کنم وقتشه که یه چیزی رو به خودم تقدیم کنم:
اهم!
خب ! جا داره که با سه روز تاخیر این پست صورتی رو تقدیم کنم به خودم به مناسبت خجسته سالروز میمون ومبارکم. راستش این تولد مام برای خودش فیلمیه.آخرش ما نفهمیدیم مهر به دنیا اومدیم یا فروردین. شناسنامه مون که نوشتن اول فروردین یه سال کبیسه .ولی ژژی شک نداره که منو مهر فارغ شده. بوا هم حالا بعد سال ها اعتراف تکان دهنده می کنه که تو اون سال های بلبشوی جنگ نخواسته به خاطر 4 روز یک سال از تحصیل علم ودانش عقب بیفتیم ما رو اول فروردین گرفته! بماند که بعدن این عقب ماندگی به مقدار معتنابهی از طرف ما جبران شد!!! به هر حال به روایت یکی از روات! 4 مهر روز تولد ما بود. دوباره به خودم تبریک میگم.
بوسهل: من مدتیه کشف کردم ما در هیچ زمینه ای استعداد نداریم.
کنیزک: پس هدف از بودن ما چی بوده؟
جاگوار: سیاهی لشکر جانم،سیاهی لشکر. تا کار بندگان خدا راه بیفته.
.
.
چ! تلنگر مرموزیه؛در آستانه ی کهنسالی متوجه بشی قرار نیست دنیا رو عوض کنی.
ما نسل بی هویتی بودیم، با همه ی غرور وادعا
بیچاره ژژی که همیشه دلش خوش بود ما بزرگ بشیم قراره لباساشو بپوشیم ؛
ما اصلا لباس دوست نداشتیم.
هویت یعنی؛ ژژی بابابوا آبادی ولهجه ش مرتیکه ی صفحه ی دوم سجل
وروجک های صفحه ی پایین سجل
اینا سنجاق شده بودن برای پنهان کردن سردرگمی ها
ما دنبال هویتمون بودیم که هیچ کدوم از اینا نبود
ــهــنوز ــهــم ــهــستیم ،ــهــنوز ـهــــم نیستن .
هاچه! من عطسه کردم .همیشه هم می کنم باز می کنم باز کردم سر وقت هم کردم موقعی که داشتم می رفتم دیدن اون فیلسوف شاعری که دهنش بوی پیاز میده. دیر رسیدم واون همه ی درهارو بسته بود وطاقباز نشسته بود.
_ می دونی من باشگاه بدن سازی میرم؟
_ جدی؟
_اوهوم
_شبیه اون زنیکه میخای بشی؟
_کدوم؟
_ همون که خوشگل راه میره ودستاشو تکون میده
_ چچچ! شبیه اونی که چشاش خیلی یه جوریه و نگاهش به دوردستا
_ چرا اون؟
_ من واون وجه مشترک زیاد داریم.
_ توم میخای بری؟
_ اوهوم
_ بدن سازی به چه دردت می خوره پس؟
_ به درد قدم زدن با یه شاعر فیلسوف دیگه ای که دهنش بوی پیاز نده.
یه وقتایی یه حسایی سراغ موجودات مفقودالاثر میاد که خیلی غلیظه:
هوا گرم وگرفته با ملایم بادی که توش پیچیده .همه رفتن بیرون.یکی هنوز خونه س؛ صداش میاد ، برا خودش میگه ومی خنده. من تو این گرما نشستم که مشقامو تموم کنم.گوشام سنگین شده، میگن نمک زیاد می خورم.لوزه هام بالا اومده. بستنی؟ اوه نه! همه شون شیر الاغن! بازم اسم یه حیوون بین نوشته ها سرک کشید. حیف که بچه که بودم هیچ وقت آرزوی یه باغ وحش اختصاصی رو نداشتم ؛ حالا واس خودم فیلبانی شده بودم! یه عقرب روی یه پام ،یه شامپانزه روی کولم، لونه ی قناری وسط کله م، جیرجیر جیرجیرک توی کفشام.هیی! چه رویای قشنگی! چه زندگی پرشوری! حالا مثلا که چی فقط کتاب ودفتر وخودکار .چه کسالت آور چه بی هیجان. حالا فقط میخام برم وب بخونم .نگین نیستم.فقط توی زندگی نیستم. جدی مدتیه صرفا دختر خانواده م .خوب یا هر چی بدون عصیان وجیغ وداد. فقط دختر خانواده.