تبليغاتX
بانوی مهر افاضات می فرمایند
بانوی مهر افاضات می فرمایند

مهم نیست که مهم است یا نه .اما من دلم می خواد که با هم حرف بزنیم.حتا شده  درباره ی آب وهوا،فینال یورو2008،یا حتا سبیلای چخماقی پدرت .مهم اینه که بدونم دارم با تو حرف می زنم .نه این که فکر کنی خیلی برام مهمی .نیستی .مثل همه ی موجودات دیگه ای.فقط چون دست نیافتنی تری وسوسه م می کنی .هرچند که می دونم ازت متنفرم. شاید تو هم از من متنفری .هیچ ایرادی نداره من با آدمای زیادی مراوده داشتم که ازشون چندشم می شد. میشه تحمل کرد.چند دقیقه ای باهات حرف می زنم تا بدونم که تو هم هیچی نیستی . فقط کمی مغرورتر ومأخوذ به حیا تری.اینام یعنی کشک.

حالا که این نامه رو نوشتن دقیقا می دونم که تو هم هیچی نیستی ؛ پوپولیستی بی عرضه ی مامانی.


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

مثل یک گاو سرم را انداخته بودم پایین وروی خط زمینه داشتم جواب 24 ساعت پایانی را می دادم که مثل هر روز توماس رفت. رفت وآمد. نوشته بودم:

"بچه که بودیم تنها  سرگرمی سرمای وحشتناک  آبادی مان کتاب هایی بود که بابا از مدرسه می آورد.پنجشنبه ها با آن کتاب ها روز خوبی بود.قهرمان یکی شان مرد فرصت طلبی بود که زبان حیوانات را یاد گرفته بود؛وحالا بلای جانش شده بود؛فردا قرار بود بمیرد. خرتر که شدم این مرد از دفتر سوم مثنوی سر در آورد."

مزخرفات فضل فروشانه ی بزرگ مابانه.مثلا به لحن شارح مثنوی شریف!

بدترین چیز ممکن ، لعنت به اون نکبتی که قرار است شمارش معکوسم را شروع کند.

پست وعنوانی ندارم که به فکر حلالیت از زیر دستان باشم.خیر مدرسه ساز هم نیستم حتا.گمانم مرگ مغزی هم نشوم که اعضایم اشک پیوندی ها را سرازیر کند. هیچ پشت وپشتواره ای هم ندارم که شب جمعه برایم خرما خیرات کنند.

در راه اعتلای علم هم کاری نکرده ام که صلواتی نثارم شود. مسیحی هم نیستم که پیش پدر زیر آن پنجره های رویایی اعتراف قتل های خیالی ام را بکنم تا به آرامش برسم.

ای دل غافل تازه قراره ناکام هم بشم!.شاید هم از آن روزهایی بود که  جرات کردم به مایاکوفسکی زنگی زدم وکنار ساحل با نمکمان ترانه های عاشقانه خواندیم، شاید هم به رویای مادام بواری درونم رسیدم!

به هر حال خوبیش این است که در آغوش پر مهر ژژی مرحوم نمی شوم.

حالا که به اینجا رسیدم و متن را خواندم عواطفم رقیق شد؛ همه ی پودرها وکرم ها وماتیک هایم را می فروشم به اضافه ی کتاب های قطور تزیینی، می روم بایکونور، مخفیانه سوار ماشین های فضاییش می شوم؛ به آرزوی پرواز در جو می رسم .شاید هم هیچ شهابی بهم نخورد وتوسط فضایی ها نجات یافتم(ای جان!حداقل روح ژول ورن را شاد می کنم!)

 

با تشکر از: آبستن    لارسپیوا     ژیلت

 

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

من وخانم خرچنگ سال هاست که با هم روابط تعریف شده ای داریم. هر کاری از من بخواهد صد در صد انجامش نمی دهم .از هرچیزی تعریف کند برایم بی اهمیت می شود. دقیقن روز عاشورا هم موهایم را شانه می کنم ،هم آدامس می جوم. خانم خرچنگ یکی از اعمال حسنه ی روز عاشورا را آشفتگی موها ونجویدن آدامس می داند.

خانم خرچنگ یکی از افتخارات عظیم خانوادگی را موهای پرکلاغی می داند. چند تار موی سفید بین پرکلاغی های آناناسیم دیدم.بالاخره یکی را گیر آوردم وتق. دنبال دومی می گشتم که یکهو توی آینه چشمم به چشمان دختر مضطربی افتاد که داشت نشانه های پیری را از خودش دور می کرد.

 

یک

دو

سه

موقع آشفته کردن زلفکان توی آینه متوجه چند تار موی سفید شدم. مثل برق گرفته ها زل زدم واولین نمونه را تق از ریشه کندم .دنبال دومی می گشتم که خنده م گرفت.

هه! بیست وچندسالگی و اولین نشانه های پیری!

خانم خرچنگ همیشه یکی از افتخارات عظیم خانوادگی را موهای پرکلاغی می دانست.

 

خنده م گرفت.

خانم خرچنگ همیشه می گفت: یکی از افتخارات عظیم خانوادگی شما اینه که...

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

همه ی دنیا را نجاست فرا گرفته است. به هیچ کدام از وسایل اطرافم اعتمادی نیست. حتا همین کیبوردی که رویش تایپ می کنم سرتاپا نجاست است. از مستراح گرفته تا مسجد محل ،همه نجس هستند.یک تار موی دراز در استکان چای مسجد دیدم. حتا دست های تمیز خانم انسان دوست هم پر از نجاست است. بوی نجاستشان دارد خفه ام می کند ؛به جان عمه ی دایی خاله ی زنم.

کی بود می گفت: کار پاکان را قیاس از خود مگیر؟ همون .
لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

@ سرم را خم کرده ام پایین وهمه ی کودکی هایم از من سرازیر می شود پایین .آخر من سرم را پایین گرفته ام . کسی جلوی مرا بگیرد اگر همه ی کودکی هایم سرریز شود من دیگر هیچ خاطره ی کودکانه ای نخواهم داشت . کسی جلوی مرا بگیرد. ما بچه که بودیم خیلی خر بودیم. بلانسبت شما ما خیلی خر بودیم.

خر

خر

خر

رررررر

ااااااااااااااا

خرابتم کودکی های به تاراج رفته.

من کودکی هایم را می خواهم نمی خواهم .نمی خواهم. ما بچه که بودیم خیلی خر بودیم. زیر شرشر بارون یک بچه ی هشت ساله با من بازی کرد.چرا او اینقدر عاقل بود. او خیلی عاقل بود. من فهمیدم ما بچه که بودیم خیلی خر بودیم.

ژژی می گفت همیشه مودب باشید مبادا کلمات بی ادبانه از دهانتان خارج شود. همین طور استرلیزه قد کشیدیم تا اینکه در مهد علم وادب اولین بار فحش های قشنگ ورکیک یادگرفتیم.

و

ا

ی

ژ

ژ

ی

!

 بچه های مدرسه چقدر بی تربیتن به هم دیگه میگن خر!

خر اصلا هم واژه ی بی تربیتی نیست.بعدها که بزرگترشدیم فهمیدیم خر یعنی بزرگ. ما بچه که بودیم خیلی خر بودیم!

 

@منظورم از بچه که بودیم یک ماه وپانزده روز قبل است که یک ماه وپانزده روز بچه تر بودیم وخرتر


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

آدم وقتی رو زانوهای ژژی دراز می کشه احساس قدرت می کنه ودوست داره مثلا درباره ی وضعیت پناهندگان جهان یه سخنرانی غرا بکنه.اردک وار راه می رفت .رو زانوهای ژژی دراز کشیده بودم! داشتم پریدنش رو از رو چاله نگاه می کردم. کمردرد هم داشت اما صاف راه می رفت.ازش خوشم نیومد. کی بود می گفت آدما در نگاه اول متوجه میشن که از هم خوششون میاد یا نه؛معمولا هم اشتباه نمی کنن ،همون.عروس ودوتا نوه ش هم با هن وهن پریدن اومدن این ور. توی دلم گفتم: معلومه از این مادرشوهرای پررو و فضوله که میخاد به پسرش ثابت کنه از عروسش سرحال تره. چون سرم رو زانوهای ژژی بود،صدام کمی بلند شد! حتا بابا بوا هم برگشت ویه نیم نگاهی به پیرزنه انداخت. اما چیزی نگفت.وسایل ماشینو خالی کردن، پیرزنه نقش مهمی داشت. بطری آب رو برداشت رفت فوری برا رفع تشنگی پسرش آب آورد.عروس وبچه ها نشستن رو چمنا وهندونه خوردن.به پیرزنه که دادن فوری برد براپسرش. همچنان نقش یک مورچه ی کارگر مهربون رو بازی می کرد ؛رفت دستمالی رو شست وآورد تا عروس لباس گلیش رو پاک بکنه.با بچه ها توپ بازی کرد...

در تمام این مدت من رو زانوهای ژژی دراز کشیده بودم ومثل یه عنکبوت فضول حرکات پیرزن رو زیر نظر داشتم. اگه خدایی هست - گمونم هست - اون بالا! نشسته بود وتو دل خودش می گفت:معلومه از این دخترای بی مصرف وایرادگیره که از سرک کشیدن تو زندگی یک پیرزن زحمتکش و مسئول وخانواده ی دوست داشتنیش لذت می بره.

 پ ن : گمونم تو این هوای گرم وطاقت فرسا خدا هم میشینه مثلا فیلم خصوصی خانواده ی پیت رو می بینه. من جای اون بودم بیشتر دلم میخاست یه آب پاش بگیرم دستم چند قطره آب بریزم رو زمین.


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

داره میاد

اومد

یالا بگیرینش!

هی با توم بوسهل! توکه زورت زیاده نذار فرار کنه. داری اون گوشه چه غلطی می کنی؟

کپیدی کنج اتاق " ویرجینیا وولف" می خونی که چی بشه؟

توکه چهل صفحه نخونده زهوارت در رفت.

پاشو بگیرش!

جون خودم فقط از عهده ی تو بر میاد.

این کنیزک زرزرو زل زده به عکس کتاب وخوابش برده.

فقط کار خودته .کافیه طنابو حلقه کنی دور سرش  اهلی میشه.

ببین دستاش چقدرپره؟

من یه شاعر می بینم،یه پیرزن،یه چشمه،حتا "کانت".

اونم توی دستاش هست.

پاشو!

یالا بگیرینش!

داره میاد

اوهوم اومد

حس نوشتنو میگم!

 

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

گلاب به روتون ما رومون نمیشه که اصلا وابدا آپمون نمیاد وشما ما رو شرمنده می کنید!

ما یک پست 3/2 نوشتیم که مانیفیست زندگی مان بود.

 بعد متوجه شدیم که اگه آپ کنیم یا ملت میان زورکی از خودشون کامنت درمی کنند یا همدردی

می نمایند .

پس چاره در آن دیدیم که اصلا آپ نکنیم. بعد از همان روز ممسیس عزیز،این فرشته ی مهربون،

با ما قهر کردوگفت:

 اگه قراره این همه سانسور بکنی برو ارشاد خودتو معرفی کن، به قیافه تم میاد!

از همان روز تمام زندگی را تعطیل کرده ایم زده ایم به کوه وکمر .

بلکم این یار سنگین دل سیمین ... از این همه ظلم در حق ما درگذرد!

من کلا عقیده دارم که..

ککخخخ!

 من؟!!

نه با اون همه غلظت ، یواش: من

من معتقدم  هی هی هی! تف به زندگیی که  اگه اول نیستی ،آخرهم نمیشی &

 

پ ن : من کلا عاشق پستای خاله زنکی شدم شما رو نمی دونم!!!

 

 


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |

چند وقت پیش، به عبارت دقیق تر در همین زمستانی که گذشت حال بسیار بدی داشتم،یک نوع افسردگی حاد. از آن حالاتی که معمولا آدم دوست دارد برود بالای یک صخره وخودش را پرت کند پایین وداغان شود و حتی در عدم هم وجودی نداشته باشد واینها. از آن حالاتی که همان که گفتم خودش را نتواند تحمل کند.یعنی اصولا مسئله این است که خودش را نمی تواند تحمل کند.

در این حالت یک دوستی که به نظر می رسد زیاد هم دوست نیست زنگ می زند وحال آدم را می پرسد.  و یک آدم بی ملاحظه ای مثل جاگوار ،بدون توجه به این نکته که صمیمانه ترین حرفی که تاحالا با این دوست داشته آخرین تحولات گینه ی بیسائو در زمینه ی آبخیزداری بوده ،برمی گردد و می گوید: هیچ چی . می خواستی چیکار کنم دارم در حالت ترشیدگی روزگار طی می کنم.

واز قضا رفیق ما که در این مدت همه چیز بر وفق مرادش بوده وبه موفقیت های نسبی رسیده ،از خنده روده بر می شود.وبعد می گوید که حالم خیلی بد شد .از صدات غم می باره.می تونم درک کنم که تنهایی آدم رو از پا در میاره و از این خزعبلات.

هدف از تعریف خاطره ی بالا ذکر مسئله ی ترشیدگی بود.البته واضح ومبرهن است که من هیچ گاه ترشیدگی به معنای متداولش را را احساس نکرده ام و تا پایان عمر هم نخواهم کرد! اما ترشیدگی را به خوبی درک می کنم.برای من ترشیدگی یعنی عرضه ی هیچ کاری را نداشتن،بی مصرف بودن ،در هفت آسمان یک ستاره هم نداشتن و از این قسم صفات.

                                                                                                     مچکرم : بوسهل

نوشتن ضد خاطرات در این هوای مه گرفته شبیه گل بازی زیررگبار بارونه.حس می کنی تا کمر رفتی توی گل ،اما فکر کردن به یه وان گرم ودراز کشیدن با لباس های گلی حس خوبی داره. حتا لو دادن تکنیک هم با وجود موذیانه بودن عمل وبی رحمی نویسنده ش شبیه زمین خوردن تو همون رگبار بارونه ،یه زخم بد توی آرنج پا،

هرچند که به قول مرحوم مغفور روان شاد هایده، حاضرم تا صبح این جا  ور ور ور..

اما خواننده ی مخفی ثابت کرده حاضر نیست تا صبح اینجا زل زل زل..

                                                            مچکرم : مهربانو


لينك ثابت | جاگوار ودوستان | موضوع | تاريخ | Digg |
>